ریحانه اسکندری: همزمان با نزدیکشدن به تبوتاب جام جهانی (از ۱۱ ژوئن تا ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۶- ۲۱ خرداد تا ۲۸ تیر ۱۴۰۵)، توجه جهان بار دیگر به مستطیل سبز معطوف میشود. در این میان رابطه فوتبال با سینما همواره یکی از چالشبرانگیزترین و در عین حال جذابترین نقاط تلاقی فوتبال بهعنوان بخشی از فرهنگ عامه با هنر هفتم بوده است. در حالی که ورزشهایی مانند بیسبال و فوتبال آمریکایی به دلیل ساختار مقطع و نوبتی خود به راحتی با الگوهای کلاسیک «سفر قهرمان» در هالیوود همساز میشوند، فوتبال پیوسته، سیال و اساسا اشتراکی، همواره در برابر درامپردازیهای فردگرایانه مقاومت کرده است. همین ویژگی، موجب ساخت بخشی از عمیقترین، تاثیرگذارترین و بهیادماندنیترین آثار سینمایی و تلویزیونی شده است که فوتبال را نه به عنوان یک سرگرمی محض، بلکه به عنوان بستری برای عریان کردن روح بشر به تصویر کشیدهاند.
جادوی مونتهویدئو و رویای نخستین جام جهانی: حماسه هویت بالکان بر پرده سینما
یکی از جذابترین و در عین حال نادیدهگرفتهشدهترین حماسههای فوتبالی تاریخ سینما، دوگانه صربستانی «مونتهویدئو، خدا تو را حفظ کند» محصول ۲۰۱۰ و دنباله آن «در مونتهویدئو ببینمت» محصول ۲۰۱۴ به کارگردانی دراگان بیلوگرلیچ است. این آثار که براساس رمان مستند ولادیمیر استانکوویچ، روزنامهنگار برجسته ورزشی ساخته شدهاند یکی از بهترین نمونههای بازسازی تاریخی درباره چگونگی شکلگیری نخستین جام جهانی فوتبال در سال ۱۹۳۰ در اروگوئه هستند.
فیلم نخست، داستان شکلگیری تیم ملی یوگسلاوی سابق را در خیابانهای سنگفرش شده و فقیرانه بلگراد اواخر دهه ۱۹۲۰ روایت میکند. هسته روایی داستان بر تضاد و رفاقت عمیق میان دو ستاره باشگاه فوتبال «بیاسکی بلگراد» یعنی آلکساندر تیرنانیچ معروف به «تیرکه» (با بازی میلوش بیکوویچ) که پسری فقیر اما با استعدادی غریزی است و بلاگویه ماریانوویچ معروف به «موشا» (با بازی پتار استروگار) که یک سوپراستار خوشگذران و محبوب رسانههاست، بنا شده است. فیلم با لحنی رمانتیک و نوستالژیک، نشان میدهد که چگونه فوتبال به عنوان ابزاری برای فرار از فقر و بازیابی غرور ملی در جامعه پساجنگ بالکان عمل میکند.
در فیلم دوم، «در مونتهویدئو ببینمت»، داستان به سفر طولانی و حماسی تیم ملی یوگسلاوی در پهنه اقیانوس اطلس برای رسیدن به اروگوئه منتقل میشود. در این بخش، سازندگان به زیبایی چالشهای هویتی بازیکنان را در مواجهه با دنیای مدرن بازسازی میکنند.

حضور کاراکتر مرموز آقای هاچکینز، یک تاجر آمریکایی فوتبال که سعی دارد با پیشنهاد قراردادهای مالی کلان، بازیکنان را وسوسه کرده و اتحاد تیمی آنها را از هم بپاشد، نمادی از آغاز تجاریسازی فوتبال در جهان است. از سوی دیگر، داستانهای فرعی مانند گروگان گرفتهشدن تیرکه توسط برادر دلدادهاش دلورس برای جلوگیری از بازی او در برابر تیم ملی اروگوئه، چاشنی ملودراماتیک اثر را تقویت میکند. اوج دراماتیک و سیاسی فیلم در بازسازی مسابقه نیمهنهایی جنجالی میان یوگسلاوی و اروگوئه در استادیوم سناریو رقم میخورد. فضایی جنگزده و به شدت خصمانه که در آن یوگسلاوی ابتدا پیش میافتد، اما با توطئه داور و پاس گل عجیبی که یک پاسبان ایستاده در کنار زمین به بازیکنان اروگوئه میدهد، شکست میخورد. این سکانسها فراتر از یک رقابت ورزشی، بازنمایی درخشانی از به حاشیه راندهشدن کشورهای کوچک بالکان در مناسبات ژئوپلیتیک جهانی از طریق ابزار فوتبال است.
حماسه پیروزی در بند اسارت: فوتبال به مثابه مقاومت نمادین در سینمای جنگ
فیلم «فرار به سوی پیروزی» محصول ۱۹۸۱ به کارگردانی جان هیوستون بزرگ، یکی از نمادینترین آثار تاریخ سینماست که ژانر ورزشی را با درامهای جنگی و فرار از زندان پیوند میزند. فیلم براساس درام مجارستانی معروف «دو نیمه در جهنم» ساخته زولتان فابری در سال ۱۹۶۲ تولید شده است. فابری خود این داستان را با الهام از ماجرای واقعی و تراژیک «مسابقه مرگ» در سال ۱۹۴۲ در کیف اشغالی ساخت؛ جایی که بازیکنان باشگاه دیناموکیف اوکراین پس از شکست دادن پیاپی تیمهای نظامی نازی، توسط گشتاپو دستگیر و در نهایت در اردوگاههای کار اجباری تیرباران شدند. با این حال، جان هیوستون و هالیوود تصمیم گرفتند این پایانبندی تیره را به نفع یک حماسه امیدبخش تغییر دهند.
پشت صحنه این فیلم به اندازه خود داستان جذاب است. سیلوستر استالونه در نقش رابرت هچ، یک سرباز اسیر آمریکایی که مجبور میشود نقش دروازهبان تیم متفقین را بازی کند، در ابتدا با تکبر هالیوودی مایل به پذیرش توصیههای فنی گوردون بنکس، دروازهبان افسانهای و برنده جام جهانی ۱۹۶۶ انگلستان نبود. استالونه معتقد بود میتواند با اتکا به فیزیک بدنی خود شیرجههای دروازهبانی را اجرا کند، اما در نخستین روزهای فیلمبرداری دچار دررفتگی کتف و شکستگی دنده شد.
جذابترین حکایت مربوط به پله، اسطوره بیتکرار فوتبال برزیل است که نقش گروهبان لوئیس فرناندز را بازی میکرد. در یکی از تمرینها، پله به استالونه کنایه زد که درون دروازه بایستد و او توپی را از فاصلهای مشخص شلیک خواهد کرد و استالونه هیچ کاری برای مهار آن نمیتواند بکند. شلیک سهمگین پله نه تنها انگشت استالونه را شکست، بلکه تور دروازه قدیمی مربوط به دوران جنگ جهانی دوم را پاره کرد و شیشههای پنجرههای پادگان پشت دروازه را که با توری سیمی پوشانده شده بود، درهم شکست. این رخداد نشان داد که حتی قویترین ستاره اکشن هالیوود نیز در برابر قدرت واقعی اسطورههای مستطیل سبز ناتوان است.
به دلیل الزامات تاریخی، شخصیت پله در فیلم به عنوان یک شهروند ترینیداد معرفی شد؛ چرا که برزیل تا ژوئیه ۱۹۴۴ رسماً وارد تئاتر جنگی اروپا نشده بود و حضور یک برزیلی در اردوگاه اسرای سال ۱۹۴۲ غیرممکن به نظر میرسید. فیلم با فیلمبرداری خیرهکننده جری فیشر و کورئوگرافی مسابقات که پله آن را طراحی کرده بود نشان میدهد که چگونه فوتبال میتواند به عنوان یک زبان بینالمللی برای آزادیخواهی عمل کند و در نهایت، همبستگی تیمی اسرا را به یک فرار تاریخی تبدیل سازد.
روانشناسی کمالگرایی، عقده حسادت و تنهایی مربیگری در «یونایتد نفرینشده»
فیلم «یونایتد نفرینشده» محصول ۲۰۰۹ به کارگردانی تام هوپر و نویسندگی پیتر مورگان، یک پرتره روانشناختی شاهکار از مربیگری فوتبال و یکی از بهترین آثار سینمایی در این زمینه است. فیلم اقتباسی از رمان «گذرگاه تاریک» دیوید پیس است و دوران کوتاه و فاجعهبار ۴۴ روزه مربیگری برایان کلاف را در باشگاه بزرگ لیدز یونایتد در سال ۱۹۷۴ واکاوی میکند. این فیلم به جای تمرکز بر روی بازی در مستطیل سبز، به طور کامل در رختکنها، اتاقهای تاریک اداری و از همه مهمتر، در ذهن مشوش و جاهطلب کلاف جریان دارد.
مایکل شین با بازی خیرهکننده خود، کلاف را به عنوان مردی مابین نبوغ مربیگری و تکبر ویرانگر به تصویر میکشد. کلاف که همواره به رکورد گلزنی خود یعنی «۲۵۱ گل در ۲۷۴ بازی» افتخار میکرد ، دچار یک وسواس فکری و حسادت بیمارگونه نسبت به دان روی (با بازی کالم مینی)، مربی سابق لیدز یونایتد است.
این عقده روانی از یک بیمحلی ساده سرچشمه میگیرد؛ جایی که روی در جریان یک بازی جام حذفی با کلاف جوان دست نمیدهد. این کینه شخصی، کلاف را متقاعد میکند تا هدایت لیدز یونایتد را بر عهده بگیرد که ثابت کند بدون دان روی هم میتواند موفق شود، تیمی که کلاف بارها آنها را به دلیل بازی خشن و غیراخلاقی تحقیر کرده بود.
تام هوپر فیلم را به عنوان یک تراژدی شکسپیرگونه درباره سقوط یک آنتیقهرمان به تصویر میکشد. گسست پیوند عاطفی و حرفهای کلاف با پیتر تیلور (با بازی تیموتی اسپال)، دستیار باهوش و تکیهگاه اخلاقیاش، نقطه آغازین فروپاشی اوست. تیلور که به دلیل خودخواهی کلاف او را همراهی نکرده بود، روح خلاق کلاف را با خود میبرد و کلاف در لیدز با رختکنی مواجه میشود که بازیکنانش هنوز دان روی را پرستش میکنند و مربی جدید را یک فریبکار میدانند. پالت رنگی تیره، سرد و گرفته فیلم که یادآور فضای بریتانیای دهه هفتاد است، تنهایی و پوچی درونی مردی را عیان میکند که در اوج شهرت، در اسارت حسادتهای کودکانه خود قرار دارد.
جنسیت، مهاجرت و تصاحب فضاهای عمومی: واکاوی «مثل بکام کاتدار بزن»
فیلم «مثل بکام کاتدار بزن» محصول ۲۰۰۲ به کارگردانی گوریندر چادا از درخشانترین بیانیههای فمینیستی و جامعهشناختی تاریخ سینما در بستری فوتبالی هست. اثر نشان میدهد که چگونه زنان از طریق فوتبال، علیه ساختارهای سنتی و پدرسالارانه جوامع خود قیام میکنند تا فضای عمومی غصب شده توسط مردان را باز پس گیرند.
در «مثل بکام کاتدار بزن»، جاسمیندر (جس) بهامرا (با بازی پارمیندر ناگرا)، دختری هندیتبار و ساکن محله ساوتهال لندن، درگیر کشمکش میان سنتهای خانوادگی پنجاب و اشتیاق سوزانش برای بازی در تیم زنان است. چادا به زیبایی نشان میدهد که در سال ۲۰۰۲، هیچ مسیر حرفهای مدونی برای فوتبال زنان در انگلستان وجود نداشت و تنها شانس جس برای فرار از یک زندگی سنتی اجباری، کسب بورس تحصیلی و بازی در لیگ دانشگاهی ایالات متحده بود.
فیلمساز با هوشمندی زنستیزی ساختاری را فراتر از مرزهای نژادی به تصویر میکشد. در حالی که مادر جس به دلیل سنتهای مذهبی با او در مورد پوشیدن لباس ورزشی مخالفت میکند، مادر جولز (با بازی کیرا نایتلی) در بستر جامعه سفیدپوست بریتانیا نیز نگران است که عضلانی شدن دخترش و تمایل او به فوتبال، زنانگی او را نابود کرده و مانع از یافتن یک شریک زندگی سنتی شود. موسیقی متن فیلم که تلفیقی از کارهای اسپایس گرلز و ترانههای محلی پنجابی است، خود به عنوان بیانیهای چندفرهنگی عمل میکند که هویت هیبریدی نسل دوم مهاجران را برجسته میسازد.
رئالیسم کارگری و سیمای اسطورهای کانتونا: «در جستجوی اریک» به مثابه بیانیه سوسیالیستی
فیلم «در جستوجوی اریک» محصول ۲۰۰۹ به کارگردانی کن لوچ، یکی از غیرمنتظرهترین و شادترین فیلمهای این مربی بزرگ سینمای واقعگرایی اجتماعی بریتانیا است. لوچ با فرار از رئالیسم تیره معمول خود، این بار از رئالیسم جادویی استفاده میکند تا به واکاوی زندگی طبقه کارگر منچستر بپردازد. اریک بیشاپ (با بازی استیو اوتس)، یک نامهرسان میانسال، افسرده و در آستانه خودکشی است. در اوج ناامیدی، اریک کانتونا، ستاره فرانسوی منچستر یونایتد، از روی پوستر دیواری تجسم مییابد تا نقش مربی او را بازی کند. کانتونا با تلفیق زبان فرانسوی و استعارههای فوتبالی به اریک بیشاپ یاد میدهد که چگونه بر ترسهایش غلبه کند و مهمتر از همه، چگونه کلمه حیاتی «نه» را ادا کند. بازی کانتونا با درجه بالایی از خودهجوی همراه است و تصویری بسیار انسانی از این اسطوره دستنیافتنی ارائه میدهد.
اوج دراماتیک و سوسیالیستی فیلم در سکانس «عملیات کانتونا» رخ میدهد. زمانی که پسر اریک توسط یک باند اوباش تهدید میشود، همکاران پستچی او و لشکری از هواداران منچستریونایتد با ماسکهای کانتونا به خانه گانگستر هجوم برده و او را با فیلمبرداری و تحقیر در فضای مجازی مجازات میکنند. لوچ نشان میدهد که بزرگترین دارایی طبقه کارگر، نه مراجع رسمی قدرت، بلکه اتحاد و همبستگی رفیقانه خودشان است. فوتبال در این اثر، فراتر از یک تفریح آخر هفته، به عنوان زنجیره اتصال قلبهای شکستخورده طبقه کارگر تعریف میشود.
اسطوره، نبوغ و ویرانی: «دیگو مارادونا» آصف کاپادیا و تراژدی خدای ناپل
مستند بینظیر «دیگو مارادونا» محصول ۲۰۱۹ به کارگردانی آصف کاپادیا، یکی از قویترین پرترههای ساخته شده درباره جنون شهرت و تراژدی هواداری ورزشی در تاریخ سینما است. کاپادیا با تکیه بر بیش از پانصد ساعت راش خانوادگی و آرشیوی دیده نشده و بدون استفاده از فرمول سنتی مصاحبه با سرهای سخنگو، فیلمی با ساختار داستانی حماسی خلق کرده است.
تمرکز فیلم بر سالهای سرنوشتساز حضور مارادونا در باشگاه ناپولی (۱۹۸۴-۱۹۹۱) است. ناپل که فقیرترین و تحقیرشدهترین شهر ایتالیا بود و از سوی شمالیهای متمول با شعارهای نژادپرستانهای مانند «خودتان را بشویید» تحقیر میشد، منجی خود را در این پسر فقیر آرژانتینی یافت. مارادونا ناپولی را به اولین قهرمانی لیگ رساند و به جایگاه یک خدای زنده ارتقا یافت.
کاپادیا روانشناسی شخصیت مارادونا را به دو بخش تقسیم میکند: «دیگو» که پسری معصوم، خانوادهدوست و خجالتی از محلههای فقیرنشین بوئنوس آیرس است و «مارادونا» که یک پرسونای ساختگی، متکبر و سرکش است که او برای محافظت از خود در برابر فشار خردکننده رسانهها و جنون تودهها ایجاد کرده بود. این معبود به تدریج تحت فشار پرستش افراطی تودهها ویران شد، به آغوش مافیای کامورا پناه برد و به اعتیاد شدید به کوکائین تن در داد.
نقطه عطف فیلم و تراژدی شخصی مارادونا در نیمهنهایی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا در ناپل رخ میدهد. مارادونا پیش از بازی از ناپلیها خواست که به جای کشور خود، از آرژانتین حمایت کنند. آرژانتین در ضربات پنالتی پیروز شد، اما این پیروزی آغاز زوال مارادونا بود. تودههای ایتالیایی که پیش از این او را میپرستیدند، ناگهان او را به چشم یک شیطان دیدند و رسانهها و مراجع دولتی بلافاصله چتر حمایتی خود را برداشته و او را به جرم اعتیاد و فرار مالیاتی تحت پیگرد قرار دادند. اثر کاپادیا سندی تکاندهنده از دیالکتیک خطرناک تودهها و اسطورههاست.
سایه تاریک هولیگانیسم: خشونت مستطیل سبز طبقاتی و بحران هویت در حاشیه
فوتبال همواره یک روی تاریک نیز داشته است که بر روی سکوها و خیابانها جریان دارد؛ پدیدهای به نام هولیگانیسم (خشونت و پرخاشگری در فوتبال) که منبع الهام چندین فیلم جریانساز در بریتانیا بوده است. فیلم تحسینشده «شرکت» محصول ۱۹۸۹ به کارگردانی آلن کلارک و با بازی فوقالعاده گری اولدمن، یکی از قویترین و واقعگرایانهترین بیانیهها درباره این پدیده است. این فیلم نشان میدهد که هولیگانیسم لزوما محصول فقر مادی نیست؛ بلکه اولدمن نقش یک مشاور املاک موفق طبقه متوسط را بازی میکند که در آخر هفتهها رهبری یک باند هولیگان فوتبالی را بر عهده دارد. او از خشونت به عنوان مجرایی برای فرار از کسالت زندگی روزمره و تجربه هیجانات حیوانی و هویت قبیلهای استفاده میکند.
آثار دیگری مانند «کارخانه فوتبال» و «خیابان سبز» نیز با درجات متفاوتی از تلخی و واقعگرایی به این خردهفرهنگ خشن پرداختهاند. این فیلمها نشان میدهند که چگونه عشق به یک باشگاه فوتبال میتواند تا سطح جنونآمیز خشونت قبیلهای ارتقا یابد و چگونه ورزش به یک بهانه برای نبردهای طبقاتی و اثبات مردانگی سمی در خیابانهای کلانشهرها تبدیل میشود. این سینمای تاریک حاشیهای، کنتراست عمیقی با ملودرامهای ورزشی خوشبینانه هالیوود ایجاد میکند.
پارادوکسهای زیباییشناختی: چرا فوتبال سینمایی مدام شکست میخورد؟
برای پاسخ به این پرسش که چرا سینمای داستانی هالیوود در خلق یک فیلم بلاکباستر (فیلمی که به موفقیتی بزرگ دست یافته و مثل بمب ترکانده است) فوتبالی درخشان ناکام مانده است؟ باید نگاهی به تفاوت ساختاری فوتبال با ورزشهای سنتی آمریکایی کرد. فیلمهای کلاسیک فوتبال آمریکایی مانند «رودی» محصول ۱۹۹۳ ، «چراغهای شب جمعه» محصول ۲۰۰۴ ، «هر یکشنبه کذایی» محصول ۱۹۹۹ و «یادآوری تایتانها» محصول ۲۰۰۰ همگی نمونههای موفقی در گیشه و نزد منتقدان هستند. علت اصلی این موفقیت، به ذات فیزیکی و مقطع فوتبال آمریکایی یا بیسبال بازمیگردد.
فوتبال آمریکایی ورزشی است که براساس «طرحریزیهای ایستگاهی» و توقفهای مکرر بنا شده است. این فواصل زمانی به فیلمساز اجازه میدهد تا لنز تله را بر روی چشمان مضطرب مربی قرار دهد، کاتهای سریعی از رختکن بگیرد و تعلیق عظیمی را درست پیش از شلیک یا پاس نهایی کوارتربک بازسازی کند. در این ورزشها، قهرمان فردی میتواند در یک لحظه ایزوله شده و سرنوشت کل بازی را تغییر دهد و این امر کاملا با کهنالگوهای سینمای قهرمانمحور غربی همخوانی دارد.
اما در فوتبال واقعی، بازی بدون وقفه و در فضایی بسیار وسیع جریان دارد. فوتبال یک بازی پیوسته، سیال و به شدت مبتنی بر کار گروهی و هندسه فضایی است. وقتی یک کارگردان سعی میکند مسابقه فوتبال را فیلمبرداری کند، استفاده از نماهای نزدیک یا تدوین سریع بلافاصله درک تماشاگر از فضا و موقعیت بازیکنان در زمین را مخدوش میکند و زمین مسابقه را به شدت کوچک و کلاستروفوبیک جلوه میدهد.
علاوه بر این، تکنیک فوتبال واقعی به شدت پیچیده است و تلاش بازیگران حرفهای برای تقلید شوتها یا دریبلهای بازیکنان نخبه جهان معمولا مضحک و مصنوعی به نظر میرسد؛ گویی دروازهبانها عمدا مسیر خود را دور میکنند تا توپ گل شود. به همین دلیل، داستانپردازیهای فوتبالی موثر سینما، آنهایی بودهاند که یا مستقیما به سراغ واقعیت مستند رفتهاند مانند شاهکار آصف کاپادیا یا مستند برنده اسکار «شکستناپذیر» درباره فوتبال دبیرستانی یا اینکه بستر مسابقه را به طور کامل رها کرده و فوتبال را به عنوان بستری تمثیلی برای نشاندادن نبردهای درونی و بیرونی انسانها در جامعه به کار بردهاند.
مستطیل سبز به مثابه استعارهای از زیست انسانی
فوتبال هرگز صرفا یک ورزش نود دقیقهای نبوده است. در بهترین آثار سینمایی، مستطیل سبز استعارهای بزرگ از زمین بازی زندگی، مبارزات طبقاتی، جنگهای روانی و تلاش برای بقا است. در آستانه جام جهانی، مرور این آثار سینمایی یادآوری میکند که چرا میلیاردها انسان در سراسر این کره خاکی با چرخش یک توپ چرمی به گریه میافتند یا غرق در شادی میشوند. سینما با عریان کردن تضادها، جنونها و همبستگیهای جاری در اتمسفر این ورزش، به ما نشان میدهد که فوتبال زبانی جهانی است که میتواند مرزهای مذهبی، جنسیتی و نژادی را در هم بشکند و روح جمعی بشر را در یک قاب مشترک متبلور سازد.
۲۴۲۲۴۴

