نماد سایت مجله سبک زندگی سلام بر زندگی

وقتی معراج شهدای سمنان آینه تمام‌نمای وفاداری شد

وقتی معراج شهدای سمنان آینه تمام‌نمای وفاداری شد
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، یک ماه تمامِ قدم زدن در خیابان‌هایی که حالا هر پیاده‌روی آن را با چشمان بسته هم می‌شناخت. این بار فروردین بود و بهار، و سمنان زیر آسمان صاف هفتمین روز سال، باز هم به عهد خود وفا کرد. گویی این شهر با خود عهد بسته بود که تا پایان قصه، هر شب را بهانه‌ای برای حضور سازد.

شب ها، خیابان‌های بلوار سعدی یک‌ریز از جمعیت می شود. اما این بار حال و هوای جمعیت با شب‌های نخست تفاوت داشت؛ نه از آن هیاهوی اولیه خبر بود، نه آن شتابِ شورانگیزِ روزهای نخست. گویی مردم بعد از بیست و هفت شب، دیگر به آرامشی رسیده بودند که از جنس ایمان است. آرام قدم برمی‌داشتند، آرام‌تر شعار می‌دادند، اما حضوری که نه با کمیت که با عمق جانشان وزن می‌شد.

معراج شهدا زیر نور چراغ‌های زرد، غرق در سکوتی بود که نه سکوتِ غم که سکوتِ تعظیم بود. پرچم‌های سه‌رنگ در دستان نوجوانانی بود که شاید اولین بار بود معنای بیست و هفت شب را با پوست و استخوانشان لمس می‌کردند. زنان با چادرهای مشکی، کودکان را در آغوش گرفته بودند و آرام زیر لب زمزمه می‌کردند: «اللهم عجل لولیک الفرج». مردان با دستانی که از سرما و بیست و هفت شب ایستادن، پینه بسته بود، در صف‌های سینه‌زنی، آهسته‌تر اما استوارتر از همیشه می‌کوبیدند.

ساعت 9 شب بود که صدای تکبیر از میان جمعیت برخاست. این بار اما تکبیر نه با فریاد که با نفسی عمیق و دلی لرزان گفته می‌شد. گویی این «الله‌اکبر» نه برای فریاد که برای تثبیت یک حقیقت در جان هر شنونده بود. پس از آن، شعار «نه به مذاکره، نه به سازش» آرام اما پیوسته از دهان‌ها جاری شد. انگار دیگر نیازی به فریاد نبود؛ حضورش‌ان خود فریاد بود.

در گوشه‌ای از معراج، پیرمردی با چشمانی خسته از بیست و هفت شب بی‌خوابی، به دختر بچه‌ای که روی شانه پدرش نشسته بود نگاه می‌کرد و می‌گفت: «نگاه کن نازم، این مردم هیچوقت تنها نمی‌گذارند رهبرشان را.» دخترک با دست کوچکش پرچم کوچکی تکان می‌داد و تکرار می‌کرد: «مرگ بر آمریکا». پیرمرد لبخند زد و گفت: «آفرین، یاد بگیر که این شعار را تا همیشه حفظ کنی.»

در میان جمعیت، مردی میانسال با دسته‌گلی بزرگ، کنار دیوار معراج ایستاده بود. گل‌ها را به طرف جمعیت می‌گرفت و با لبخند تقدیم می‌کرد. از او پرسیدم: «برای چه کسی گل آورده‌ای؟» گفت: «برای همه کسانی که بیست و هفت شب است نیامده‌اند خانه‌هایشان بنشینند. این گل‌ها را به احترام ایستادگیشان آورده‌ام.»

ساعت از 10 و نیم گذشت و جمعیت همچنان در معراج ماندگار بود. این بار اما دیگر صدای مداحی در کار نبود، نه سینه‌زنیِ منظمی. مردم در گروه‌های کوچک پراکنده شده بودند و با هم گفتگو می‌کردند. برخی دور هم نشسته بودند و از روزهایی می‌گفتند که گذشت، از شب‌هایی که ماند. گویی این شب‌ها دیگر جزئی از زندگی‌شان شده بود و حالا با هم خاطراتش را مرور می‌کردند.

در کنار یکی از موکب‌ها، زن جوانی چای می‌ریخت و لیوان‌ها را با احتیاط به دست مردم می‌داد. پرسیدم: «بیست و هفت شب است که اینجا هستی؟» خندید و گفت: «بیست و هفت شب، هر شب در یک موکب. اما امشب فرق می‌کند. امشب دیگر نمی‌خواهم کسی را خطاب قرار دهم. فقط می‌خواهم این چای را به احترام همه کسانی که ایستاده‌اند تقدیم کنم.»

ساعت از 11 شب گذشته بود که جمعیت آرام آرام شروع به پراکنده شدن کرد. این بار اما رفتن‌ها با رفتن‌های شب‌های قبل فرق داشت. گویی مردم مطمئن بودند که باز هم خواهند آمد؛ نه با آن هیاهوی اولیه، اما با اطمینانی بیشتر. چهره‌ها خسته اما راضی بود و نگاه‌ها به افق، امیدوار به فردایی که روشن‌تر از امروز باشد.

امشب معراج شهدای سمنان شاهد صحنه‌ای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند. بیست و هفتمین شب متوالی حضور مردم در صحنه، این بار با آرامشی که از جنس ایمان است. مردمی که نه برای فریاد که برای اثبات وفاداری آمده بودند، یک پیام را فریاد زدند: ما تا آخر ایستاده‌ایم. چه بیست و هفت شب، چه بیست و هفت سال، چه تا ظهور.

گزارش از: محمدرضا خزر

انتهای پیام/

 

خروج از نسخه موبایل