نماد سایت مجله سبک زندگی سلام بر زندگی

حال‌وهوای تهران پس از جنگ تحمیلی سوم/ روایت شهری زخمی اما زنده!

حال‌وهوای تهران پس از جنگ تحمیلی سوم/ روایت شهری زخمی اما زنده!
استانها

گروه استان‌های خبرگزاری تسنیم: تهران همیشه پیش از آن‌که یک شهر باشد، یک انباشت بوده‌است، انباشت صداها، انباشت مسیرها، انباشت قدم‌هایی که روی هم افتاده‌اند و آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر بخشی از سنگفرش‌ها شده‌اند، شهری که هیچ‌وقت از صفر آغاز نشده و هیچ‌وقت نیز به پایان نرسیده‌است.

در تهران، گذشته هیچ‌وقت کاملاً گذشته نمی‌شود. در گوشه‌ای از شهر، هنوز صدای درشکه‌هایی زندگی می‌کند که دیگر وجود ندارند. در کوچه‌ای قدیمی، هنوز رد پای خانه‌ای هست که سال‌ها پیش خراب شده. در ذهن پیرمردی که روی نیمکت پارک نشسته، هنوز تهران دهه‌های دور جریان دارد؛ همان شهری که عصرهایش بوی آب‌پاشی حیاط می‌داد و شب‌هایش با صدای پنکه‌های فلزی و رادیوهای کوچک به خواب می‌رفت. تهران از این جنس شهرهاست؛ شهری که زمان در آن لایه‌لایه روی هم نشسته است.

کافی است چند خیابان راه بروی تا از یک دهه به دهه‌ای دیگر پرتاب شوی. از برج‌های شیشه‌ای به خانه‌های آجری. از بزرگراه‌های چندطبقه به کوچه‌هایی که هنوز درخت توت از دیوارهای‌شان سر بیرون آورده‌است. برای همین است که وقتی حادثه‌ای بزرگ در تهران رخ می‌دهد، فقط امروز را تغییر نمی‌دهد. گذشته را هم تغییر می‌دهد. حافظه را بازنویسی می‌کند. آدم‌ها بعد از آن، خیابان‌های قدیمی را نیز با معنایی تازه به یاد می‌آورند

اسفند 1404برای تهران فقط یک ماه نبود. شکافی بود که در آن زمان، مثل چیزی که از وسط ترک بردارد، دیگر به‌شکل قبلی برنگشت. در آن روزها زمان شکل دیگری پیدا کرده بود. ساعت‌ها طولانی‌تر شده بودند. بعضی دقیقه‌ها وزن داشتند. بعضی تلفن‌ها می‌توانستند سرنوشت یک روز را عوض کنند. بعضی پیام‌ها می‌توانستند خواب را از چشم خانواده‌ای بگیرند.

در آن روزها، عددها وارد زندگی شدند. نه به‌شکل انتزاعی، بلکه به‌شکل حضور. تبدیل به وزن شدند. وزن روی شانه‌ها. وزن روی زبان. وزن روی حافظه. عددها فقط استخوان‌بندی روایت‌اند؛ گوشت و خون روایت را آدم‌ها می‌سازند. 1260 شهید. 2800 مجروح. 650 اصابت و 51 هزار واحد مسکونی خسارت‌دیده.

در بیمارستان‌ها، این عدد به‌شکل دیگری دیده می‌شد. آنجا عددها تبدیل به تخت می‌شدند، تخت‌ها تبدیل به چهره، و چهره‌ها تبدیل به روایت. پزشکان و پرستاران با وضعیتی مواجه بودند که در آن زمان دیگر خطی نبود؛ همه‌چیز هم‌زمان رخ می‌داد. ورود مجروحان، درمان، انتقال، تصمیم‌گیری، و انتظار.

تهران را نمی‌شود فقط با عددها روایت کرد. عددها می‌گویند 1260 نفر شهید شدند، اما عدد نمی‌گوید آخرین جمله آن پدر به فرزندش چه بود. عدد نمی‌گوید کدام مادر تا صبح کنار تلفن نشست و به صدای زنگی گوش سپرد که هرگز نیامد. عدد نمی‌گوید در کدام خانه، فنجان چای نیمه‌خورده روی میز ماند و صاحبش دیگر هرگز به خانه بازنگشت.

از تجریش تا راه‌آهن، از نارمک تا یافت‌آباد، از امیریه تا تهران‌پارس، از میدان خراسان تا صادقیه، تهران در هزاران روایت کوچک تقسیم شده بود. در هر محله، داستانی جریان داشت. در هر ساختمان، نگرانی‌ای. در هر خانواده، انتظاری.

استان لرستان , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ,

بازگشت دانه‌چین‌ها

خرداد 1405 را هیچ‌کس با یک تاریخ مشخص به‌خاطر نخواهد آورد. کمتر کسی خواهد گفت در فلان روز و فلان ساعت ناگهان همه‌چیز عادی شد. آرامش هیچ‌وقت با یک اعلام رسمی بازنمی‌گردد. مثل باران نمی‌آید که بتوان لحظه آغازش را دید. بیشتر شبیه روشن‌شدن تدریجی هواست؛ وقتی نمی‌دانی دقیقاً کدام لحظه شب تمام شد و صبح آغاز شد.

تهران در خرداد همین‌گونه بود. کم‌کم بعضی چیزها برگشتند؛ اول صداها، بعد عادت‌ها، بعد بی‌خیالی‌های کوچک، والبته کبوترها. کبوترها همیشه پیش از آن‌که دیده شوند شنیده می‌شوند. صدای بالشان در هوای صبحگاهی تهران چیزی میان باد و حافظه است. نه آن‌قدر بلند که خیابان را پر کند و نه آن‌قدر آرام که شنیده نشود. صدایی است که انگار از لابه‌لای سال‌ها عبور کرده باشد. صبح‌های خرداد، وقتی آفتاب از پشت لایه نازک دود و رطوبت بالا می‌آمد، پیاده‌روها دوباره آنان را خوانده بود. کنار ایستگاه‌های اتوبوس، مقابل نانوایی‌ها و مغازه‌ها.

رفتگرها زودتر از همه متوجه این تغییر شدند. آن‌ها قبل از طلوع آفتاب در خیابان هستند. یکی از آن‌ها کنار پارک دانشجو جارو را روی زمین کشید و مدتی به چند کبوتر نگاه کرد که کنار هم دانه می‌خوردند. او هفته‌ها همان نقطه را دیده بود. می‌دانست چه‌چیز تغییر کرده. شهرها را کسانی بهتر می‌شناسند که هر روز یک مسیر را می‌روند؛ نانوای محله، راننده اتوبوس، و رفتگر. حافظه به آن‌ها می‌گفت که تهران دوباره دارد شبیه خودش می‌شود.

تهران فقط از آدم‌ها ساخته نشده، از پرنده‌ها هم ساخته شده‌است. از گنجشک‌هایی که صبح زود روی سیم‌های برق می‌نشینند. از کبوترهایی که میدان‌ها را خانه خود می‌دانند. این‌ها بخشی از بافت شهرند. همان‌طور که درختان بخشی از آن‌اند. همان‌طور که خاطرات آدم‌ها بخشی از آن‌اند.

در روزهای قبل‌تر، حتی اگر کبوترها دیده می‌شدند، رفتاری متفاوت داشتند. سریع‌تر بلند می‌شدند. فاصله‌شان با انسان‌ها بیشتر بود، اما حالا در خرداد 1405، فاصله کمتر شده بود. نه به‌معنای اعتماد کامل، بلکه به‌معنای عادت دوباره.

کبوترها در آسمان تهران زندگی نمی‌کنند؛ در لبه‌های آن زندگی می‌کنند. روی سیم‌ها، روی جدول‌ها، روی لبه پنجره‌ها، روی جاهایی که مرز بین زمین و هواست. در جنگ کبوترها هم تغییر کرده بودند. فاصله‌شان با انسان بیشتر شده بود. پروازهای‌شان کوتاه‌تر شده بود. تهران حالا میان دو حافظه حرکت می‌کرد: حافظه سنگین و حافظه سبک. کبوترها روی خط این دو حافظه بودند، نه کاملاً در یکی، نه کاملاً در دیگری.

مردانی که از میان شهر عبور می‌کنند

اگر کبوترها حافظه آسمان تهران باشند، موتورسواران حافظه خیابان‌های آن‌اند. هیچ‌کس به اندازه آن‌ها شهر را لمس نمی‌کند. خیابان در تهران فقط یک مسیر نیست؛ یک حافظه‌ کشیده‌شده است. هر مترش چیزی را در خود نگه داشته: یک رفتن، یک رسیدن، یک توقف کوتاه، یک خبر نیمه‌تمام. موتورسواران این حافظه را روی بدن خود حمل می‌کنند؛ برای همین است که خیابان برای آن‌ها خوانده نمی‌شود؛ طی می‌شود با تمام وزنش.

در تهران، موتور یک راه بقاست. راهی برای عبور از زمان فشرده. وقتی خیابان‌ها قفل می‌شوند، موتور راه خودش را پیدا می‌کند. از میان فاصله‌ها، از کنار ماشین‌ها، از لابه‌لای توقف‌ها.

بدن موتورسوار با شهر یکی می‌شود. شانه‌ها بخشی از عرض خیابان را می‌فهمند، دست‌ها شیب را، پاها توقف‌های ناگهانی را. این یک هم‌زیستی است. موتورسوار در تهران خیابان را نمی‌بیند، آن را حس می‌کند.

در تهران، موتورسوار بودن نوعی زیستن است. نوعی رابطه با شهر. کسی که سال‌ها موتور رانده باشد، تهران را جور دیگری می‌شناسد. خیابان برای او فقط یک خط روی نقشه نیست. خیابان وزن دارد. شیب دارد. زخم دارد. دست‌انداز دارد. خاطره دارد. موتورسواران شهر را با شانه‌های‌شان می‌شناسند، با مچ دست‌های‌شان، با زانوهای‌شان.

آن‌ها هر روز از روی آسفالت عبور نمی‌کنند؛ هر روز با آسفالت زندگی می‌کنند. صبح زود، پیش از آنکه آفتاب کاملاً بالا بیاید، بعضی از آن‌ها موتور را روشن می‌کنند و صدای روشن‌شدن موتور در کوچه‌های نیمه‌خواب می‌پیچد. در نازی‌آباد، در جوادیه، در منیریه، در سلسبیل، در امیریه، در میدان خراسان، در تهران‌پارس و نارمک.

هر محله صدای موتور خودش را دارد، همان‌طور که لهجه خودش را دارد. همان‌طور که بوی نان خودش را دارد. همان‌طور که حافظه خودش را دارد. موتورسواران بیشتر از بسیاری از مردم شهر را می‌بینند. نه از بالا، بلکه از نزدیک. از فاصله چند سانتی‌متری پیاده‌روها. از کنار مغازه‌هایی که هر روز کرکره‌شان بالا می‌رود. از کنار دیوارهایی که پوسترهای‌شان هر چند هفته عوض می‌شود. از کنار آدم‌هایی که در ایستگاه‌ها منتظرند.

آن‌ها شاهدان خاموش زندگی روزمره‌اند. از کنار شادی عبور می‌کنند. از کنار خستگی عبور می‌کنند. از کنار نگرانی عبور می‌کنند. و گاهی از کنار سوگ. در روزهای جنگ، حرکت شهر تغییر کرده بود و حرکت موتورسواران نیز. نه آن‌قدر که از بیرون به چشم بیاید، اما آن‌قدر که خودشان بفهمند.

فاصله‌ها دقیق‌تر شده بود. نگاه‌ها تیزتر شده بود. توقف‌ها طولانی‌تر شده بود. آدم‌ها بیشتر از قبل به اطراف نگاه می‌کردند. بیشتر از قبل به صداها گوش می‌دادند. انگار خیابان‌ها نیز محتاط‌تر شده بودند. اما خرداد 1405 که رسید، تهران ریتم گمشده خود را پیدا کرد. صدای موتورهایی که از میان ترافیک راه باز می‌کردند دوباره بیشتر شنیده می‌شد. دوباره مردانی بودند که بسته‌ای را از یک سوی شهر به‌سوی دیگر می‌بردند. دوباره پیک‌هایی بودند که در گرمای ظهر از انقلاب تا ونک و از ونک تا پیروزی مسیر می‌رفتند.

دوباره آن جریان بی‌وقفه‌ای که تهران را به‌حرکت درمی‌آورد دیده می‌شد. موتورسواران شاید بهتر از هرکس دیگری معنای بازگشت را می‌فهمند. چون هر روز از میان تضادهای تهران عبور می‌کنند. از کنار ساختمانی که هنوز نشانه‌ای از روزهای سخت را بر دیوارش نگه داشته رد می‌شوند و چند دقیقه بعد وارد خیابانی می‌شوند که کودکی در آن بستنی به‌دست راه می‌رود. از کنار خانه‌ای عبور می‌کنند که چراغ یکی از اتاق‌هایش تا نیمه‌شب روشن مانده و بعد وارد میدانی می‌شوند که پر از صدای خنده است. آن‌ها هر روز از میان حافظه و زندگی عبور می‌کنند؛ از میان گذشته و آینده.

زبان مردم؛ شهر در دهان زندگی

تهران را فقط با نقشه نمی‌شود شناخت. نقشه خیابان‌ها را نشان می‌دهد، اما شهر در خیابان‌ها تمام نمی‌شود. بخشی از تهران در دهان مردم زندگی می‌کند. در کشیده‌شدن بعضی واژه‌ها. در کوتاه‌شدن بعضی جمله‌ها، در آن «سلااام»ی که گاهی از طول یک احوال‌پرسی فراتر می‌رود و تبدیل می‌شود به نشانه نزدیکی.

تهران از معدود شهرهایی است که زبانش همیشه در حال ساختن خودش بوده‌است. همان‌طور که ساختمان‌هایش بالا رفته‌اند، واژه‌هایش هم تغییر کرده‌اند. همان‌طور که محله‌هایش جابه‌جا شده‌اند، لحن‌هایش هم جابه‌جا شده‌اند.

در صبح‌های زود، وقتی نانوایی‌ها هنوز بوی خمیر گرم می‌دهند، زبان شکل دیگری دارد. جمله‌ها کوتاه‌ترند. کسی نمی‌گوید؛ «لطفاً دو عدد نان سنگک به من بدهید»، می‌گوید؛ «داداش دوتا سنگک.»، زبان صبحگاهی تهران اقتصادی است؛ کم‌مصرف و مستقیم، اما همین شهر در شب، واژه‌هایش را کش می‌دهد، جمله‌ها طولانی‌تر می‌شوند، آدم‌ها کنار دکه‌ها، کنار پارک‌ها، کنار ایستگاه‌های تاکسی می‌ایستند و حرف‌هایی را می‌زنند که در روشنایی روز جایی برای‌شان نبود.

در روزهای جنگ، زبان نیز زخمی شده بود. نه با صدای بلند؛ با مکث. مکث‌ها طولانی‌تر شده بودند. آدم‌ها پیش از گفتن بعضی جمله‌ها چند ثانیه بیشتر فکر می‌کردند. تلفن‌ها کوتاه‌تر شده بودند. احوال‌پرسی‌ها وزن بیشتری پیدا کرده بودند. گاهی یک «رسیدی؟» ساده بیشتر از یک گفت‌وگوی طولانی معنا داشت. گاهی یک «مواظب خودت باش» فقط یک جمله نبود؛ شکلی از نگرانی بود که راه دیگری برای بیان خود پیدا نمی‌کرد.

شهری زیر شهر

اگر تهران را از بالا ببینی، شهری است گسترده، کشیده، پر از خیابان و بزرگراه، اما در زیر زمین یک شهر موازی است. سطح زمین، خیابان‌ها با نور و صدا و آشوب زندگی می‌کنند، اما زیر زمین، ریتم دیگری وجود دارد؛ ریتمی منظم‌تر، فشرده‌تر، و انسانی‌تر

پله‌برقی‌ها آدم‌ها را پایین می‌برند، هر پله، فاصله‌ای است میان جهان بیرون و جهان زیرین. در بالا هوا بازتر است؛ در پایین، زمان جمع‌تر. در واگن‌ها زندگی فشرده می‌شود. هر نفر یک جهان است، اما این جهان‌ها مجبورند چند دقیقه در کنار هم بمانند. این اجبار نوعی همزیستی می‌سازد و البته تناقض.

این تناقض، ذات مترو است، جمع‌بودن در تنهایی، نزدیکی بدون تماس و حضور بدون گفت‌وگو، شاید به‌همین دلیل است که مترو را می‌توان نماد واقعی تهران دانست. در یکی از روزهای خرداد، مردی میانسال در واگن ایستاده بود. دستش به میله فلزی گرفته بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم. شاید به ایستگاه بعدی فکر می‌کرد. شاید به خانه. شاید به روزی که گذشته بود. این تصویر، تصویری تکرارشونده در مترو تهران است.

مردم در مترو نگاه می‌کنند، اما کمتر به‌هم. نگاه‌ها معمولاً روی نقطه‌ای خنثی می‌مانند؛ روی درِ بسته، روی تبلیغات دیوار، روی صفحه گوشی. اما این نگاه‌ها، خالی نیستند. پشتشان یک حافظه است که هنوز کامل به زبان نیامده. در هر ایستگاه، بخشی از این حافظه جابه‌جا می‌شود. آدم‌ها وارد و خارج می‌شوند، اما چیزی در فضا باقی می‌ماند؛ نه بو، نه صدا، بلکه حس. حسِ ادامه‌داشتنِ چیزی که تمام نشده‌است.

در خرداد 1405، وقتی زندگی به تهران بازمی‌گشت، شاید هیچ نشانه‌ای رساتر از ازدحام مترو نبود. صف‌های ورودی و پله‌برقی‌های شلوغ. شاید به‌همین دلیل است که مترو بیش از هر جای دیگری شبیه خود تهران است. شهری که در آن میلیون‌ها داستان کنار هم حرکت می‌کنند بی‌آنکه همه آن‌ها روایت شوند. شهری که هر صبح از نو آغاز می‌شود، اما هیچ‌وقت گذشته‌اش را کاملاً پشت‌سر نمی‌گذارد. تهران همین است؛ مجموعه‌ای از عبورهای بی‌پایان و شهری که در زیر شهر، بی‌وقفه به حرکت ادامه می‌دهد.

جای خالی

جاهای خالی همیشه از لحظه رفتن آغاز نمی‌شوند. گاهی از نخستین صبحی آغاز می‌شوند که شهر دوباره بیدار می‌شود اما کسی دیگر در آن صبح حضور ندارد. تهران در خرداد 1405 دوباره زندگی بود، اما در پشت این تصویر آشنا صدها خانه وجود داشت که صبح برای آن‌ها دیگر شبیه گذشته نبود.

در بعضی خانه‌ها یک صندلی خالی مانده بود. در بعضی خانه‌ها یک اتاق کمتر از گذشته نفس می‌کشید. شهر از بیرون شبیه خودش شده بود، اما درون بسیاری از آدم‌ها هنوز راهی طولانی میان گذشته و اکنون کشیده شده بود.

سوگ در شهرهای بزرگ اغلب بی‌صدا زندگی می‌کند. نه فریاد می‌زند، نه خود را تحمیل می‌کند. در گوشه خانه‌ها می‌نشیند و با زندگی روزمره درهم می‌آمیزد. کنار استکان چای صبحگاهی. کنار کفش‌هایی که دیگر پوشیده نمی‌شوند. کنار لباسی که هنوز در کمد مانده‌است. کنار کتابی که نیمه‌خوانده باقی مانده‌است. کنار شماره‌ای در تلفن همراه که هنوز حذف نشده‌است.

در محله‌های قدیمی تهران، از امیریه تا منیریه، از جوادیه تا میدان خراسان، آدم‌ها هنوز همدیگر را به اسم می‌شناسند. در چنین جاهایی، فقدان فقط در یک خانه اتفاق نمی‌افتد. بخشی از محله آن را احساس می‌کند. نانوا متوجه می‌شود که مشتری همیشگی دیگر نمی‌آید. مغازه‌دار متوجه می‌شود که سلام آشنایی دیگر شنیده نمی‌شود. پیرمرد نیمکت پارک متوجه می‌شود که یک چهره از جمع همیشگی غایب است.

خرداد 1405 برای بسیاری از مردم ماه بازگشت بود. بازگشت به کار. بازگشت به بازار. بازگشت به مترو. اما بازگشت هیچ‌وقت به معنای پاک‌شدن گذشته نیست. بازگشت یعنی یادگرفتن زندگی‌کردن در کنار گذشته. تهران این را خوب می‌داند. این شهر بارها تغییر کرده، اما چیزی که همیشه با خود حمل کرده، حافظه بوده‌است.

غایب حاضر

خانه‌ها با حضور آدم‌ها معنا پیدا می‌کنند. ممکن است دو خانه از بیرون کاملاً شبیه هم باشند؛ دیوارهایی هم‌ارتفاع، پنجره‌هایی مشابه، اتاق‌هایی با اندازه‌های یکسان. اما آنچه یک خانه را به خانه تبدیل می‌کند، آدم‌ها هستند.

برای همین است که گاهی رفتن یک نفر می‌تواند اندازه تمام یک ساختمان را تغییر دهد، بی‌آنکه حتی یک آجر جابه‌جا شده باشد. در بسیاری از خانواده‌ها، آدم‌ها جای ثابتی برای نشستن دارند. کسی همیشه نزدیک پنجره می‌نشیند. کسی همیشه کنار سماور. کسی همیشه روبه‌روی تلویزیون. این جایگاه‌ها بخشی از نظم نامرئی خانه‌اند. و وقتی صاحب آن جایگاه دیگر حضور ندارد، خانه مدتی طولانی نمی‌داند با آن نقطه چه کند.

فقدان همیشه با غیبت آغاز نمی‌شود. گاهی با حضور اشیایی آغاز می‌شود که هنوز مانده‌اند. با پیراهنی که هنوز در کمد است. با کتابی که هنوز روی میز مانده. با عینکی که کنار تخت جا مانده. در خانه‌های سوگوار، اشیا عمر دیگری پیدا می‌کنند. آن‌ها دیگر فقط شیء نیستند. تبدیل به حضور می‌شوند، حتی با یک سبزی‌خریدن از فروشنده‌های دوره‌گرد.

در یکی از محله‌های قدیمی تهران، مادری هر صبح هنگام چیدن سفره ناخودآگاه بشقاب اضافه‌ای برمی‌داشت. نه به این دلیل که فراموش کرده باشد چه اتفاقی افتاده‌است. اتفاقاً به این دلیل که فراموش نکرده بود. حافظه گاهی از عقل قدرتمندتر است. دست‌ها کارهایی را انجام می‌دهند که سال‌ها تکرار شده‌اند. بدن بعضی عادت‌ها را دیرتر از ذهن کنار می‌گذارد.

حالا تهران در میان همه صداهایش، همه رفت‌وآمدهایش و همه نشانه‌های بازگشت زندگی، هنوز نام‌ها و چهره‌های غایب را در لایه‌های پنهان خود نگه می‌دارد. خانه‌هایی که یک صندلی کم دارند، در ظاهر شبیه همه خانه‌های دیگرند؛ اما در درون خود جهانی را حمل می‌کنند که برای همیشه تغییر کرده‌است.

گزارش از فاطمه نیازی

انتهای پیام/644/.

 

خروج از نسخه موبایل