نماد سایت مجله سبک زندگی سلام بر زندگی

دختران برای ایران

دختران برای ایران

یادداشت مهمان، زهرا سمیعی: می‌دانم که خیلی از آدم‌های دیگر هم این چند خط را بخوانند مانند من متعجب می‌شوند. دخترانی را دیدم که تا سال‌ها می‌توانم ازشان حرف بزنم و سرم بالا باشد که نسبتم با آنها هم وطن بودن است.

وارد ساختمانی نیمه‌ساز شدیم که گفتند آشپزخانه است. طبقه بالا یک میز و چند صندلی بود. از صحبت‌ها مشخص بود منتظر آدرس هستند تا برای کار جهادی بروند. به آن ظرافت انگشتان و لبخندهای صورتی نهایت کار جهادی کمک در بسته‌بندی غذا می‌خورد. رو به یکی از دخترها پرسیدم برای چه کاری می‌روید؟ درآمد که: «نصب شیشه خانه‌های آسیب دیده» از تعجبم خنده‌شان ‌گرفته بود. توضیح دادند که کمکی نصاب شیشه هستند: «روزهای اول خورده شیشه‌ها را از قاب پنجره با ابزار خالی می‌کردیم، چند روزی هست که کنار دست اوستا شیشه را هم نصب می‌کنیم.»

سمت دیگر سالن میز بلندی بود که دو دختر جوان پرچم سه رنگ را برش می‌زدند. پرچم زیر دستشان خوش رقصی می‌کرد. مسئول سالن یکی از دخترها را نشان داد که از همه قدیمی‌تر حساب می‌شد. تا خبر جهادی دوخت پرچم‌ را خوانده، آمده و اعلام آمادگی کرده بود. از آن روز هم شده مسئول برش و توزیع پرچم‌ها به حدود صد و پنجاه خانم که از خانه‌هایشان جهاد می‌کنند.

دختران برای ایران

طبقه پایین آشپزخانه‌ای با قدمت بود. در این روزهای همدلی، دیگ و آبکش غلاف شده و ماشین‌های لباسشویی دوقلو و سطلی بزرگ ردیف بودند. فرماندهی پایین هم دست دختران بود. آنجا هم دختری بود که کهنه سرباز جنگ حساب می‌شد. روزهای اول برای کمک در آواربرداری حضوری می‌زده، تا آن جبهه کار کم شده آمده برای شستن پتو و لباس هم‌وطنانش. خوش‌رو و خوش انرژی، از تلخ و شیرین تجربه‌هایش گفت. دوست دیگرش می‌گفت: «من حرفی برای زدن ندارم. مادرم مریض بود و باید از تهران بیرون می‌رفتیم. دیشب که برگشتم دوستم خبر داد اینجا کمک لازم است خودم را رساندم.» همین حرف نداشتن، خودش یک داستان بلند می‌شود.

همراه گروه جهادی به خانه‌ای سر زدیم که صاحب‌خانه روزهای اول جنگ از شهر بیرون زده و موج انفجار بی‌دعوت به خانه‌شان آمده بود. پسر صاحب‌خانه چشمانش بیشتر از زبانش حرف داشت. نصاب شیشه منتظر کمکی‌هایش بود تا از راه برسند. اوستا مردی جوان بود. استاد دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری، باور کردنی نبود. از همسر همراهش و تعجب آدم‌ها وقتی متوجه می‌شوند که وکیل است و برای کار جهادی آمده گفت. صحبت‌هایش که تمام شد کمکی‌هایش را صدا کرد. همان دختران جوان نصاب شیشه بودند. قاب زیبایی از حضور مردم برای مردم که به جرأت می‌گویم در هیچ کجای دنیا مانندش نیست.

کارگاه شیشه‌بری مقصد بعدی بود. جمعی از مردان همدانی که از روزهای اول جنگ آمده بودند. جهاد دانشجویی که فراخوان داده جمعشان را جمع کرده و بار سفر بسته بودند. به گفته خودشان ده روز در خط مقدم می‌مانند. چند روزی برمی‌گردند به خانواده سر می‌زنند و برای روزی حلال کار می‌کنند. دوباره رخت رزم می‌پوشند و به خط مقدم برمی‌گردند. اکثرا دانشجو اما در بینشان مردی نانوا هم بود که دل شیر داشت و پسر چهارده ساله‌اش را هم همراه آورده بود. معلم‌ها هم از صف دانش‌آموزان دیروز خود هم عقب نمانده بودند و همراه اردوی جهادی شده بودند.

در این کارگاه در یکی از مناطق تهران، دوهزار و پانصد شیشه تک جداره را قواره خانه‌ها کرده بودند. برای کمک به پیمان کارها پنجره‌های دو جداره را می‌ساختند. سرتیم گروه می‌گفت: «هیچ کدام از بچه‌ها بلد کار نبودند. دو نفرشان یک روزه از اوستای کار یاد گرفته بودند و بعد هر کدام به هم‌رزم خود یاد داده‌اند.»

کامله مردی بازنشسته در جمعشان بود، بزرگ شده همان محله. شیشه بری که روز اول آمده برای خانه‌اش شیشه بگیرد، وقتی شرایط را می‌بیند پای میز برش می‌ماند. هنوز که هنوز است پای میز برش مانده.

قبل از نماز به خانه‌ای سر زدیم که مردان منبت‌کار همدانی در حال ترمیم درهای چوبی خانه‌ای بودند. دونفرشان هنرمند و معلم بودند. استاد مرتضایی از هشت سال گفت: «تجربه جنگ تحمیلی را دارم. آن زمان جبهه جنوب بود و مردانه. امروز جبهه تهران است. جنگ پشت در خانه‌هایی آمده که زن و بچه در آن است.»

استاد از هشت سال دیگری هم رونمایی کرد. نقش زدن ابیات حضرت حافظ بر روی مبلمان. استاد سفیر فرهنگی در پنج کشور هم است. معلم یک هنرستان هم آنجا بود. صبح‌ها پای کلاس مجازی و پرسش و پاسخ می‌گذشت و باقی روز درهای شکسته را ترمیم می‌کرد.

موقیت آخر شهرکی بود که خسارت مالی و جانی غیر قابل جبرانی دیده بود. شهرکی که سند قسی‌القلب بودن دشمن است. گفتند در خانه‌ای گروه جهادی در حال بنایی هستند. اینجا هم دختران کمر همت بسته بودند برای سر پا کردن شهر. یکی از دخترها در حال گچ ریختن در استامبولی پر آب بود تا کچ برای اوستای بنا ببرد. دختر دیگر هم بالای تخته‌کار بنایی بود. تخته با هر تکان، لق نه چندان ریزی می‌خورد و جمعیت می‌ترسید نکند پایین بیوفتد. اما دختر استوار مانده بود و کار می‌کرد. با صدایی رسا هم از تجربه‌اش می‌گفت: «هر جایی که ندایی برا کمک بلند شده رفته‌ایم. دیشب کمک بنا می‌خواستند. به دوستم گفتم برویم.» آمده بودند و چند ساعته کار را دست گرفته بودند.

ختم جلسه دیدار با خانواده شهیدان سارنگ و کاشت نهال به دست پدر و مادر و خواهر عزیزشان بود. پدرشان گفت: «پنج فرزند دارم. سه تایشان فدای اسلام انقلاب شدند.» کلمه‌ای برای روایت بزرگواری این پدر پیدا نمی‌کنم. وقتی از مادرشان پرسیدند بچه‌ها چطور زندگی کردند، گفت: «بچه‌ها زندگی‌شان بر مدار شهادت بود. نه اینکه بنشینند و دعای شهادت کنند. کار می‌کردند. فعال و آرزومند بودند. اما تمام امورشان بر مدار شهادت در راه خدا چیده شده بود.»

شب پاهایم از یک روز هم قدم شدن با قهرمانان ایران ذق‌ذق می‌کرد. با خودم فکر کردم این دریچه می‌تواند به دختران سرزمینم نشان دهد که ما دختران ایرانی چه کارهایی که ازمان بر نمی‌آید و دیگر هیچ دهانی باز نشود به گفتن «ولش کنید دختر است» یا «ما دخترا بدبختیم اینجا فقط ما رو محدود میکنن به یکسری کار» اینجا ایران است و زندگی بر مدار همدلی می‌گذرد.

خروج از نسخه موبایل