خبرگزاری مهر؛ گروه سیاست: حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر معظم انقلاب اسلامی، در پیام نوروزی آغاز سال ۱۴۰۵ فرمودند: «توصیه میکنم که مردم دید و بازدیدهای معمول این ایام را البته با حفظ احترام به بازماندگان شهداء و رعایت حال ایشان داشته باشند؛ و ای بسا مردم هر محلهای در صورتیکه ممکن شود دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.»

در لبیک به این توصیه حکیمانه و نورانی رهبر معظم انقلاب، خبرنگار خبرگزاری مهر به دیدار خانواده صبور و مقاوم شهید محمد روزبهانی، از شهدای گرانقدر نیروی پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران رفت. شهیدی متولد ۱۳۶۰ که هر بار از خانه خارج میشد با آرامش و لبخند میگفت: «رفتنم با خودمه، برگشتنم با خداست.» او در اوج مأموریت دفاع از آسمان ایران، در جنگ سوم تحمیلی سوم به شهادت رسید؛ دقیقاً روزی که قرار بود برای سیزدهبهدر به آغوش خانواده در بروجرد بازگردد.
این گفتگوی تفصیلی با همسر صبور، پسر غیور (محمدصالح) و دختر دلاور (نازنینفاطمه) او، روایتی صمیمی، پر از اشک، ایمان، خاطرات روزمره و عزم راسخ از شخصیت شهید، روزهای قبل از شهادت، لحظه دریافت خبر، نحوه شهادت و مسیری است که این خانواده مؤمن با افتخار ادامه میدهند.
بخش اول: همسر شهید
خودتان را معرفی کنید و بفرمایید وقتی نام شهید محمد روزبهانی میآید، اولین تصویری که به ذهنتان میرسد چیست؟
سلام و احترام خدمت شما و همه مخاطبان خبرگزاری مهر. وقتی به محمد جان فکر میکنم یا اسمش میآید، ایثار و گذشتش، صبوریاش و تمام ویژگیهای نیکویش به ذهنم خطور میکند. او واقعاً یک سمبل ایثار و فداکاری بود. ما سال ۱۳۸۳ با هم ازدواج کردیم و حدود ۲۳-۲۴ سال زندگی مشترک داشتیم. هر دو متولد ۱۳۶۰ هستیم. پدر ایشان با برادر من در دوران دفاع مقدس همرزم بودند و با هم به جلسات قرآنی میرفتند. آشنایی ما سال ۱۳۸۲ شکل گرفت؛ زمانی که ایشان هنوز وارد ارتش نشده بودند و مراحل آزمون را میگذراندند. آشنایی کاملاً سنتی و از طریق خانوادهها بود. وقتی صحبتهایشان را شنیدیم، صداقت و راستگوییشان باعث شد بیشتر شیفته ایشان شوم. زندگیمان را در بروجرد شروع کردیم.
چه شد که مسیر ارتش را انتخاب کردند؟
خانوادهشان بسیار مذهبی بودند و علاقه شدید خودشان به ارتش و این نظام خیلی بیشتر بود. دوست داشتند وارد ارتش شوند و برای مردم خدمت کنند. شاخصه اصلیشان بعد از ورود به ارتش، آرام بودن، صبوری و گذشتشان بود.
زندگی در مناطق عملیاتی پدافند چگونه گذشت؟
ما ۱۸ سال در سمنان بودیم که حدود ۱۰ سال آن داخل همان پادگان سمنان بود. به قول شما بیابان و شرایط سخت بود، ولی آن معنویت و آرامشی که آنجا حاکم بود با هیچ جای دیگری قابل مقایسه نیست. فاصله زیادی از خانواده در بروجرد داشتیم، اما ایشان طوری رفتار میکردند که کمبود پدر و مادر، خواهر و برادر را احساس نکنیم. با وجود مشغله کاری سنگین تازهوارد ارتش بودن، با مهربانی و سخاوتشان باعث میشدند احساس تنهایی نکنیم. تفریحات و سفرهایمان هم بیشتر پابوس آقا امام رضا (ع) بود. اول که دو نفر بودیم، بعد که خدا محمدصالح را به ما عطا کرد، سه نفره میرفتیم.
نشانههای آمادگی برای شهادت و آخرین دیدارها چگونه بود؟
همیشه وقتی از خانه بیرون میرفت، به قول خودش میگفت: «رفتنم با خودمه، برگشتنم با خداست.» احساس میکردیم که با کارهای سنگین و از خودگذشتگیاش، برگشتنش برای ما معجزه بود. گاهی به شوخی میگفتم: «آها، هنوز شهید نشدی!» خودش میخندید و میگفت: «نه، هنوز جا دارد برای شهادت.» در این جنگ، حدود سه روز برای استراحت به خانه آمده بود. شبی که حملات شروع شد، موقع نماز صبح بود. نماز خواندیم، سریع لباسهایش را جمع کرد. گفتم: «آقا هنوز به شما زنگ نزدهاند.» گفت: «درست است که زنگ نزدهاند، ولی این وظیفه من است.» به محض اولین تماس گفت: «من بیرونم، الان میایم.» البته عادت داشتیم ماموریت های زیادی به تناسب تخصصی که داشتن می رفتند و یادم هست در جنگ ۱۲ روزه در مجموع بیشتر از یک ماه نیامدند.
تماسهای آخر چگونه بود؟
یک یا دو بار تماس داشتند. احوالپرسی میکردند، حال بچهها را میپرسیدند و سفارش مراقبت از آنها را میدادند. تنها کلمهای که به کار میبردند این بود: «فقط دعا کنید، ما پیروزیم.»
خبر شهادت را چگونه شنیدید؟
در شهر بروجرد و در خانه مادرم بودیم. ساعت ۳ بعدازظهر به شهادت رسیده بودند و موقع نماز مغرب خبر به ما رسید. برادرم خیلی ناراحت بود و گریه میکرد. گفتم اتفاقی افتاده؟ گفت نه. گفتم بیخودی که آدم گریه نمیکند. بالاخره گفت محمد پایش زخمی شده. گفتم محمد پای زخمی شده و شما گریه میکنید؟ گفت قطع شده. گفتم نه، محمد پایش قطع نشده، اصلاً همچین چیزی نیست. دیدم گریههایشان بیشتر میشود. خواهرم برگشت گفت مگر شما نمیگویید شهادت سعادت است؟ گفتم بله، شهادت سعادت است. گفت خب اگر محمد آقا شهید شود چی؟ گفتم راضیم به رضای خدا. دیگر با لحن صحبتهایشان و گریههایشان متوجه شدم که ایشان به شهادت رسیده. تنها کاری که انجام دادم این بود که رفتم نمازم را خواندم. فقط نماز خواندم. بعد با دوستانشان تماس گرفتم. میگفتند توی بیمارستان بعثت هستند و به خون نیاز دارند. بیشتر پیگیر شدم تا اینکه خواهرزادهام تماس گرفت و گفت خاله، شهید شده. چون میدانستم محمد آقا این راه را قبول کرده، فقط خدا را شکر کردیم. آن شب باران شدیدی میآمد، حالتی مثل کولاک. ما راهی تهران شدیم؛ در مسیر اراک و قم باران خیلی شدید بود. شب رسیدیم قم و در قم خانه اقوام ماندیم و صبح رفتیم معراج. گفتند ۷۲ ساعت طول میکشد برای شناسایی. بعد از ۲۴ ساعت گفتند با اثر انگشت توانستند شناسایی کنند.
از نحوه شهادت چه میدانید؟
گفتند زمانی که داشتند آنجا را میزدند، مشغول کار بودند . به آنها گفته بودند بیایید بیرون. گفته بودند نه. حدوداً ۲۳ نفر بودند و گفتند این همه پهپاد درست کردیم، اینها همه بیتالمال است، باید اینها را ببریم بیرون. یک مقداری را بیرون میکشند، دفعه اول میزنند ولی نمیخورد. دفعه دوم که میروند بقیه را بکشند بیرون، دیگر آن اتفاق افتاد.
سختترین لحظه بعد از شهادت چه بود؟
وقتی بعد از چهلم وارد خانه شدیم و جای خالیشان را احساس کردیم. خیلی سخت بود. خواهر و برادر از فامیل همسرم میخواستند بیایند، اجازه ندادم. گفتم بچهها باید درک کنند که پدرشان نیست. چون خیلی شلوغ بود دورشان، هنوز احساس نکرده بودند. آن لحظهای که وارد خانه شدیم خیلی سخت بود؛ هرچه خوبیهایشان بود مثل یک فیلم از جلوی ما رد شد.
چه چیزی به شما کمک کرد تاب بیاورید؟
قرآن میخوانیم، نماز میخوانیم، زیارت عاشورا میخوانیم، متوسل به ائمه میشویم. چون میدانستیم محمد آقا این راه را خودش قبول کرده، با توسل به ائمه این آرامش را داریم.
پیامتان به کسانی که این جنگ را به ایران تحمیل کردند چیست؟
پیام من این است که ما تا آخر ایستادهایم. نمیگذاریم یک قطره خون از این شهدا هدر برود. خونی که ریخته شده تاوان دارد. از طرف خودم دست همه جوانانی که در این هفتاد روز در خیابان بودند، آنهایی که لانچرها بودند، همهشان را میبوسم. ما تا آخرین لحظه برای آقا، ایران، رهبر و دین و مذهبمان ایستادهایم. به این شهادت و به فرزندانم افتخار میکنم. شهدا با رشادت خود آمریکا را شکست دادند؛ ابرقدرتی که حالا فهمیدیم پوشالی است.
بخش دوم: پسر شهید — محمد صالح روزبهانی
به نام خدا، نازنین فاطمه روزبهانی هستم، دختر شهید محمد روزبهانی. ۱۲ سالهام و در کلاس ششم تحصیل میکنم. ویژگیای که بیشتر از همه در ذهن من مانده، این بود که پدرم همیشه هر چه میخواستم میگفت «باشه» و سر قولش بود. در کارهای خانه هم همیشه به من و مادرم کمک میکرد. رابطه پدر و دختری من و پدرم بسیار قوی و عمیق بود.
وقتی از شما میپرسیدند پدرتان چه کاره است، چه پاسخی میدادید؟
هر موقع این سؤال را میپرسیدند، پدرم به ما یاد میداد که بگوییم: «بابای من سرباز ولایت و سرباز امام زمان (عج) است.»
از آخرین دیدار و گفتوگویتان با پدر بگویید؟
ایشان تقریباً پنجم فروردین به بروجرد آمده بودند. شب آخری که میخواستند برگردند، کنار هم بودیم و من بیاختیار گریه میکردم و میگفتم: «بابا نرو!» ایشان پاسخ دادند: «من باید برم سر کارم و ایران رو پیروز کنم.» بعد به مادرم زنگ زدند و گفتند گوشی را به نازنین بدهد. از ایشان پرسیدم: «برای سیزدهم میآیید؟» گفتند: «آره، میآیم.» اما فردای آن روز شهید شدند. روز سیزدهبدر، روز تشییع پیکر ایشان بود. پدرم سر قولش ماند و در روز سیزده به بروجرد برگشت، اما نه برای گشت و گذار، بلکه برای وداع. لحنشان فرق کرده بود؛ انگار داشت برای آخرین بار با هم حرف میزدیم. رفتارشان معنویت و حالت خاص خودش را نشان میداد. ایشان همیشه ما را به رعایت حجاب و نماز سفارش میکردند و میگفتند: «ما انتقام میگیریم، شما ناراحت نباشید.»
چند روز قبل از شهادت پدر، چند شب پشت هم خواب دیدم؛ شب اول خواب دیدم که فرماندهشان فریاد میزند: «چرا گوشیهایتان در دسترس نیست؟ موشک باران شدهاید!» با وحشت از خواب پریدم و خوابم را برای پدر تعریف کردم. ایشان لبخندی زدند و گفتند: «خیر است پسرم، فقط یک خواب است.» اما فردای آن شب، دوباره خواب دیدم؛ اینبار در خوابم پیکر و جنازه بود. صبح که خواب را به پدر گفتم، دیگر چیزی نگفتند. از همان روزی که این خواب را تعریف کردم، اخلاقشان تغییر کرد و سکوتشان بیشتر شد.
آخرین گفتوگوی تلفنیتان با پدر چه بود و چه توصیهای به شما کردند؟
یک روز قبل از شهادت، خودشان به من زنگ زدند. پس از احوالپرسی، گفتند: «صالح جان، میخواهم جملهای بگویم که تا آخر عمر همراهت باشد.» گفتم بفرمایید. ایشان فرمودند: «فرزند ادب باش، نه فرزند پدر؛ که فرزند ادب زنده کند نامه را». این آخرین جملهای بود که از ایشان شنیدم. فردای آن روز که به شهادت رسیدند، با خود گفتم: ای داد و بیداد! پدر جملهای گفت که تا یک عمر باید بارِ سنگینش را به دوش بکشیم و همراهمان باشد.
خبر شهادت را چگونه دریافت کردید و در معراج شهدا چه گذشت؟
یکی از دوستان پدرم با من تماس گرفت و گفت: «ساعت سه محل را زدند.» ساعت چهار بود که خبر قطعی را به من دادند. پیگیریهای زیادی کردم و وقتی شهادتشان مسجل شد، نمیدانستم چگونه باید این خبر را به مادرم بدهم؛ به همین خاطر، این کار را به داییام سپردم. وقتی برای شناسایی پیکر به معراج شهدا رفتم، مرا به چادری بردند تا پیکرها را نشانم دهند. روی مانیتور عکس شهدا را نمایش میدادند. ناگهان نشستم و گفتم: «خدایا! من دونه به دونهی اینها را در خواب دیده بودم…»
سختترین لحظهای که پس از شهادت پدر تجربه کردید، چه بود؟
دو روز بعد از شهادت پدر، برای امتحان گواهینامه رانندگی با من تماس گرفتند. در کمال ناباوری قبول شدم، اما هیچ کس با من تماس نگرفت و از من سوال نکرد که قبول شده ام یا خیر انجا ناگهان اشک در چشمانم جمع شد. در حالی که زیر باران قدم میزدم، در آن لحظه عمیقاً فهمیدم که «پدر نداشتن» یعنی چه و چقدر سخت است.
اگر امروز پدرتان در جمع شما حضور داشتند، چه میگفتید و چه پیامی برای جامعه دارید؟
به ایشان میگفتم: «نمیگذارم خونت هدر برود. هر چه از دستم بربیاید برای ادامه دادن راهت انجام میدهم. خیلی دلتنگتم.» پیام من به مردم این است که این اشکهایی که ما میریزیم، از سر غصه و ضعف نیست. همه بدانند راه شهدا ادامه دارد و با حضور و رهبری رهبر عزیزمان، سید مجتبی خامنهای، این مسیر حتماً هموار میشود و انتقام خون شهدا گرفته خواهد شد. من به شهدایی افتخار میکنم که آمریکا را شکست دادند؛ همان کشور پوشالی با رئیسجمهور پوشالیاش.
بخش سوم: دختر شهید — نازنین فاطمه روزبهانی
خودت را معرفی کن و بگو چه ویژگیای از پدر بیشتر در ذهنت مانده؟
به نام خدا، سلام. نازنین فاطمه روزبهانی هستم، دختر شهید محمد. ۱۲ سالهام و کلاس ششم هستم. ویژگیای که بیشتر به چشم من میاد این بود که همیشه هرچی میخواستم گفت باشه و سر قولش بود. تو کار همیشه کمک من و مامانم میکرد. رابطه پدر دختری من و پدرم خیلی قوی بود.
وقتی میپرسیدی بابا چه کاره است چه میگفت؟
هر موقع پرسیدیم بابام میگفتش که من بچهها هرکی ازتون پرسید بابا چیکاره است بگو بابای من سرباز ولایته، سرباز امام زمان.
آخرین دیدار و صحبت؟
تقریباً ۵ فروردین اومده بود بروجرد. شب آخرش که میخواست بره پیش هم بودیم و من کلی گریه کردم. گفتم بابا نرو. گفت من باید برم سر کارم و ایرانو پیروز کنم. بعد زنگ زد به مامانم و گفت گوشی رو بده به نازنین. گفتم واسه سیزدهم میایم؟ گفت آره میام. فرداش که شهید شد روز سیزدهم تشییع ایشون بود. سر قولشون موند و اومد بروجرد. لحنش فرق میکرد انگار که داشت برای آخرین بار با هم حرف میزدیم. رفتارشون معنویت خاص خودشو نشون میداد. سفارش حجاب و نماز بچهها رو همیشه میکرد و میگفت ما انتقام میگیریم شما ناراحت نباشید.
خبر شهادت را چگونه متوجه شدید و آن لحظات را چطور توصیف میکنید؟
در خانه مادربزرگ بودیم. به حیاط آمدم و دیدم مادرم، دایی و خاله نشستهاند و گریه میکنند. در ابتدا گفتند که داریم برای وضعیت جنگ گریه میکنیم، اما آرامآرام فهمیدم که پدرم شهید شده است. اولش گریه کردم و شرایط بسیار سخت بود، اما وقتی وضعیت مادرم و برادرم (صالح) را دیدم، با خودم گفتم باید خودم را جمع و جور کنم. اشکهایم را پاک کردم و نشستم تا مادرم و صالح را دلداری دهم.
در نبود پدر، چگونه با سختیها روبهرو میشوید و چه پیامی برای همسن و سالهایتان دارید؟
وقتی در زندگی با مشکلاتی روبهرو میشوم یا درسهایم سخت میشود، ابتدا به خدا توکل میکنم و سپس از پدرم مدد میخواهم؛ میبینم که کارم راه میافتد. پیام من این است که سعی میکنم تا آخرین لحظهای که جان در بدن دارم، دو وظیفه را فراموش نکنم: اول اینکه حجابم را به درستی رعایت کنم و دوم اینکه درسم را خوب بخوانم تا کشورم را سربلند کنم و پاسخگوی خون پدرم باشم.

