به گزارش خبرنگار مهر، چهارراه ولیعصر را رد کرده، نزدیک پل حافظ بودم که صدای انفجاری مهیب، کوهی از خاک و غبار سیاه را به هوا بلند کرد.
تصویر پیش رویم شباهت زیادی به فیلمهای هالیوودی داشت، همان فیلمهای آخرالزمانی با صحنههای عجیب و غریب و تخریبهایی که نفس را در سینه حبس میکند، با این تفاوت که اینبار به جای قهرمان، متجاوز آمریکایی بود و نفسهای در سینه حبس شده بوی خاک و باروت میداد.
مردم بهت زده از مغازهها بیرون ریختند تا شاید از میان غبار چیزی دستگیرشان شود؛ هرچه به میدان فردوسی نزدیک شدم آسمان خاک آلودتر شد. بله اسرائیل میدان فردوسی را زده بود. من هم در مسیر خبرگزاری بودم؛ هرچه باشد در این روزهای کساد بازار، کار خبر پررونق است و صدای ما رسانهای ها بلندتر.
ابتدای خیابان نجات الهی تلی از خاک روی همه چیز ریخته؛ شاید ۳ دقیقه طول کشید که بمب دوم و سوم صدایش ساختمان خبرگزاری را لرزاند.
خبر رسید روایت فتح و رو به رویش را زدهاند؛ خندهام گرفت، از نوع اضطرابی و عصبیاش، از آوینی ترسیدهاند یا از تفکرش؟ آوینی که رفته، گیرم ساختمانش را هم زدند، با فکر آوینی چه میکنند؟ چقدر ادم باید بزرگ باشد که اسمش هم دشمن را بترساند.
خاطراتم را از روایت فتح مرور میکنم، این یادگار طیبه آوینی را که از فتح خون و کربلای خرمشهرش رسیده ایم به جنگ با اسرائیل خونخوار و بچه کش.
حالا نه آدمها که قرار است ساختمانش هم روایت کند. دشمن چقدر حقیر است و چه مناسبتانش در مورد ما غلط، که خبر ندارد هرچه از ما بزنند قدرتمندتر میشویم، اصلا زندهایم به این امید که روایت فتح را از نو بخوانیم و بنویسیم و روایت فتح را روایت نصر کنیم.

جدیدترین نظرات مخاطبان