به گزارش خبرنگار مهر، شبهای قدر ماه رمضان، حال و هوای یتیم نوازی شهرهای کوفه را به همراه دارد. شبهاییکه در ماه رمضانش حضرت علی(ع) نیمههای شب خود را به در خانه یتیمان و مساکین شهر میرساند و بدون معرفی خودش به آنان کمک میکرد.
بارها شده بود که مردم شهر کوفه او را نفرین میکردند بدون اینکه بدانند او همان خلیفه شهرشان است که با لباس مندرس در بین آنان ظاهر شده است تا دردی را از نیازمندی دوا کند.
داستان کتاب «شبی که زهر شد» از جنس همین شبهای کوفه است و از دل سه شخصیت متفاوت با داستانهای مختلف به بیان شب نوزدهم ماه مبارک رمضان میپردازد.
سه شخصیت اصلی داستان این کتاب، سعد، حرب و حلما هستند که داستانشان به یکدیگر مرتبط است و همین ارتباط آنان را در آخر به درب خانه خلیفه غریبشان میکشاند و به آنان یادآوری میکند که دیگر دیر شده است و قرار نیست از وجود او بهرهای ببرند.
یتیم نواز شهر کوفه
شخصیت اول کتاب کسی است به نام حرب. او که یکی از یتیمان شهر مانند خیلی از یتیمانی است که پدرش را در جنگ از دست داده با عمویش زندگی میکند.
اما تفاوتش این است که پدرش در جنگ نهروان و در مقابل حضرت علی(ع) به جنگ پرداخته و جان خود را از دست داده است. عمویش حارث باعث و بانی چنین پیشنهاد شرمگینی بوده است و دست آخر جان برادر خود را در چنین جنگی آن هم در پیشوای امام امت به خطر انداخته است.
مادر حرب بارها به پدرش سفارش کرده بود که چنین جنگی آن هم با جانشین رسول خدا اشتباه و امری پشیمانکننده است. اما هربار عموی حرب پدرش را به سمت خود میکشاند و دست آخر او را به میانه جنگ کشاند. همین جنگ باعث آوارگی او و مادرش شد.
اما داستان در همین جا به پایان نمیرسد، بلکه حارث همراه به کینه و دشمنی خودش از حضرت علی(ع) ادامه میهد و حتی کاری میکند که حرب هم این کینه دوزی را در دل خود بپروراند.
مادر حرب که از چنین امری باخبر است به سمت اقوام خویش میرود که از یاران امیرالمومنین هستند و حالا حرب هم از پدر و هم مادر یتیم میشود. تلاش میکند تا خودش را به مادرش برساند اما برای این کار باید پول زیادی را به کاروانچی کوفه پرداخت کند.
مرد چشم سفید
در کنار کلبهای با پتویی نیم سوخته که یار غم و تنهایی او است، یار دیرینهای به نام حنظل را در کنار خود دارد. اما او چندان آدم درستی برای رفاقت نیست و تنها از سر اجبار و تنهایی به او پناه برده است. تنها وجه اشتراکشان باهمدیگر این است که هردویشان، پدرانشان در جنگ نهروان در مقابل حضرت علی(ع) قرار داشتند.
حنظل که پسربچهای شرور در آن شهر است مردی را نشان کرده است که سفیدی چشمانش آنقدر زیاد است که اسم رمز او را بین خودش و حرب به مرد چشم سفید انتخاب کردهاند.
این مرد چشم سفید آنقدر دارایی در نزد خود دارد که اگر به دست آن دو پسرک کوفه برسد میتواند گره از کار جفتشان باز کند. مشکل آنان باعث شده است تا فکر سرقت از این مرد به ذهنشان خطور کند. در تعقیب و گریز او به خانه قطام میرسند و داستان پیچیدهتر از قبل میشود. حالا حس کنجکاوی علاوه برسرقت بر ذهن و جان آنان مینشیند.
بوی خوش گندم و نان
تشخیص حق و باطل آن هم در زمانی که فردی در کنار باطل مطلق باشد و زندگی گذرانده باشد بسیار سخت است. مانند زمانی که حضرت علی(ع) بر در همان کلیه کوچک با پتوی نیم سوخته حرب رفت و نان گندم و خرمایی را در مقابل او گرفت.
حرب خلیفه را شناخت اماباورش نمیشد که او را روبروی خود ببیند. آن هم خلیفهای که تمام مردم شهر را میشناخت و قطعا میدانست که حرب، فرزند یکی از سربازان دشمن در برابر خودش بوده است.
لبخند برلب خلیفه تعجب و شگفتی او را دو برابر کرده بود. وقتی مولا با مهربانی دستان حرب را از کلون در پاک کرد به خودش آمد و گرمای دست خلیفه کوفه را بیشتر از قبل احساس کرد. به خود که آمد نان و خرما را در میانه دستانش داشت و نظارهگر راهی بود که او از آن سو به سمت کلبه حرب آمده بود.
موالیها هم مسلمانند
داستان دوم کتاب شخصیت حلما را معرفی میکند. دختری که همراه با مادر و پدرش به شهر کوفه آمدهاند اما موالی هستند. موالی یعنی کسانی که عرب نیستند و هنوز هم رسم و رسومشان قبل از مسلمان شدنشان را دارند و از آزاد شدن بردهها خوششان نمیآید.
نقطه تلاقی این فصل با فصل قبل این است که آنان در خانه حرب ساکنند ولی عموی حرب بدترین نوع رفتار را با آنان دارد. همین دلیل باعث شده است تا حلما عصبانی و از مردم کوفه آزارده خاطر باشد.
اما مردم کوفه افراد مومن و باخدا کم ندارد. حتی چنین خانهای نیز از وجود حضرت علی(ع) هم بیبهره نمانده بود. وقتی امیرالمومنین در برابر خانه آنان قرار میگیرد رو به حلما میگوید:«شنیدهام همسایهاتان اذیت میکند، چرا شکایتش را پیش خلیفه نمیبرید.»
حلما که انگار حرف دلش را کسی بدون اینکه بیان کند، شنیدهاند میگوید: «ما موالی هستیم. خلیفه طرف عرب را به موالی نمیدهد.» او بدون اینکه بداند چه کسی در برابرش است این حرف را به میان میآورد و همین حرف باعث خشک شدن لبخند بر روی لبان حضرت علی(ع) میشود. تنها جوابی که دریافت میکند این است:« خداوند حقوق بندههایش را مقدمه رسیدن به حق خودش قرار داده است. موالی و مولا هم ندارد.» همین حرف حلما را به فکر فرو میبرد که کاری را انجام دهد.
پدرش وقتی به کوفه آمدهاند از مرام و عدالتخواهی خلیفه کوفه بسیار گفته بود. اصلا همین دلیل باعث شده بود تا آنان خود را به کوفه برسانند. حالا حال مریض پدرش از یکسو و از سوی دیگر صاحبخانهای سنگدل ذهنش را از کار انداخته بود. او حتی به این مسئله فکر میکرد تا به کنیزی زن اثیر، طبیب یهودی دربیاید و بتواند دردی از دردهای پدر را جبران کند. اما این حرف مرد باعث شده بود به جای این کار به فکر دادخواهی از خلیفه کوفه باشد.
شیرهم دگر فایده ندارد
روز بعد است که حلما خود را به میانه بازار میرساند تا بتواند دارالحکومه را بیاید اما شهر بهم ریخته است. شهری که تا دیروز از جوش و خروش مردم کوفه آرام و قرار نداشت، حالا به یکباره ساکت شده است.
مرد عطار را میبیند که بر سر خود میزند و می گوید:«زخمیاش کردن، با شمشید زهرآلود زخمیش کردند.» حلما که از صحبتهای او چیزی نمیفهمد به دنباله آدمهایی میرود که با کاسهای شیر و با عجله خود را به درب خانهای نزدیک میکنند.
جمعیت را کنار میزند و خود را به داخل خانه میرساند. با دیدن آدمی که در بستر قرار دارد به یکباره یکه میخورد. باورش نمیشود که او همان مرد نان و خرما به دستی باشد که دیروز بر درب خانه آنان کوفته بود و از غذای خود آنان را مهمان کرده است. حالا حال حلما دست کمی از مردم شهر ندارد. بسیار دیر شده است برای شناختن مردی که بین عرب و عجم فرق نمیگذارد و برایش فرقی نمیکند که چه کسی لقمهای از افطار او بخورد.
شهر خلیفه را از دست داد
فصل سوم داستان مانند فصل گذشته با یکدیگر تلاقی دارند. شخصیت این فصل سعد پسر اثیربن عمروبن هانی سلولی است که حلما قرار بود کنیز خانه آنان شود.
سعد پسر طبیب ماهر شهر کوفه است اما در تمامی طول طبابت پدر، برادرش عمران حضور پیدا کرده است. به جز آن روز که شهر در ماتم از دست دادن پدری غمگین میشود.
وقتی به خانه آنان میآیند تا اثیر خود را بر بالین امیرالمومنین برساند، او از زور کنجکاوی همراه پدر خود را به منزل حضرت علی(ع) میرساند. خانهای که بوی غم و خون با یکدیگر ادغام شده است. هرکس را در گوشهای میبیند که برای خود عزاداری انجام میدهد. حرب پسر یتیمی که با دوستش حنظل معروف کوچههای کوفه هستند یا حتی حلمایی که حالا گوشهای از پرده اتاق را به دست دارد و با نگرانی حرکات دست طبیبان را نظاره میکند.
در کنار آدمهای نگران، شخصی با چشمان سفید میبیند که به بند کشیده شده است و در گوشهای نظارگر حرکات آدمیان است. اما نگاه مردم به او با خشم همراه است. تنها چیزی که باعث شده است تا جلوی خشمشان را بگیرند، صحبت امام حسن مجتبی(ع) بوده است که دستور داده بود با ضارب پدرش کاری نداشته باشند تا حکم محاکمه صادر شود.
فضا هرلحظه سنگینتر میشود تا اینکه دیگر طبیبان هم دست از معالجه برمیدارند. دیگر دنیا علی زمانه خود را از دست میدهد و کوفیانی میمانند با جنازهای که او را تا دم مرگ نشناختهاند. و یتیمانی که تازه فهمیدند چه کسی برای آنان آب و غذایی را فراهم میکرد و دست نوازشش همچون پدری مهربان همواره بر روی سر آنان بود.
کتاب«شبی که زهر شد» نوشته معصومه یزدانی در ۷۲صفحه از سوی انتشارات مهرستان به چاپ رسیده است.
