به گزارش خبرگزاری مهر، عباس آخوندی وزیر اسبق راه شهرسازی در یادداشتی درباره شهید سرلشکر سیدعبدالرحیم موسوی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح نوشت: پیکر دوست و همکلاسی عزیزم امیر دلاور ارتش جمهوری اسلامی ایران سرلشکر عبدالرحیم موسوی در کنار چهار تن دیگر از سرداران رشید نیروهای نظامی ایران تشییع شد. نگاه به عکس آرام، صبور و در عین حال مصمم او تمام خاطرات گذشته را برای من یادآوری میکرد و قلبم را به تپش میانداخت. با او در مدرسه حکیم نظامی قم همکلاسی بودم و در یک نیمکت مینشستیم. او رفیق بود.
رفیق همه. خونگرم و بهجوش. در بازی والیبال مدرسه نیز با هم همبازی بودیم. شاد و همراه و شوخ. پس از دوره دبیرستان او را گم کرده بودم تا سال ۱۳۹۲ که به وزارت راه و شهرسازی رفتم. او آنوقت فرماندهی کل ارتش بود. برای تبریک آمد دیدن من. با خود یک تابلوی فرشباف زیبا هدیه آورده بود که هنوز هم دارمش. گل گفتیم و گل شنیدیم. از من بابت نوسازی و انتقال پادگانهای درون شهر کمک خواست. به او وعده کردم که در چارچوب قانون همهجوره کمک خواهم کرد. و بلافاصله موضوع را به معاون شهرسازی خودم ابلاغ کردم.
چندی بعد به بازدید او رفتم. همان عبدالرحیم دورهی دانشآموزی بود. خنده از چهرهاش محو نمیشد. تواضع کرد. هم به استقبال آمد و هم بدرقه کرد و در جمع افسران ارشد برخی از خاطرات گذشته را یادآوری کرد. گفتم رفیق مدتها بود که از تو بیخبر بودم. گفت: بعد از پیروزی انقلاب تو رفتی جهاد سازندگی و من با چند تن از علمای قم مشورت کردم و رفتم ارتش.
اسم یکی از آقایان را هم برد، که حالا از یادم رفتهاست. گفت: از اینکه به ارتش رفتم راضی هستم. هرچند محدودیتهای زیادی برای خودم و خانوادهام ایجاد کردهاست، لیکن از اینکه توانستم تمام دوران جنگ را در جبههها باشم و اکنون هم به این موقعیت رسیدهام راضیام. گفت: محدودیتهای مالی زیادی در ارتش داریم. لیکن، با این وجود در پی نوسازی ارتش هستم. من هم وعده کردم در حد خودم، در دولت و در موقعیت وزارت راه و شهرسازی تا آنجا که بتوانم کمک کنم. من بر این باور بودم که ایران نیاز به نیروی دفاعی بسیار قوی و مجهز دارد. لذا، همواره در هنگام تصویب بودجه سالانه دولت، از مدافعان افزایش بودجه دفاعی کشور بودم.
گفتم عبدالرحیم رفیق بود. او دوستان مدرسه حکیم نظامی را فراموش نکرده بود و ماهانه بهطور مرتب جلسه آبگوشت میگذاشت و بچهها را گرد خودش جمع میکرد. مدیر مدرسه آسید هادی فاطمی را نیز دعوت میکرد. وقتی ارتباط مجددمان برقرار شد. چند بار از من دعوت کرد که متاسفانه من در سفر استانی بودم و موفق به حضور نشدم.امیر موسوی افسر عملیات بود. آرام و قرار نداشت.
یادم هست که در جریان زلزله کرمانشاه از جمله نخستین کسانی بود که به کمک زلزلهزدگان شتافت. و ارتش را برای کمک بسیج کرد. استقرار بیمارستانهای صحرایی ارتش کمک ارزشمندی بود که به دستور او انجام شد. هنوز تصویر او در درون هلیکوپتر برای بررسی منطقه روبهروی چشمان است. اساسا اهل خودنمایی نبود. خودش بود. خود خودش.
وقتی مادرش در سال ۱۳۹۷ فوت شد. در مراسم خاکسپاری او که رحمت خدا بر او باد شرکت کردم. عبدالرحیم بچهی سیدان (سیدون) در خیابان چهارمردان قم بود. در مسجد سیدون جمع شدیم و از آنجا به سمت علی بن حمزه حرکت کردیم. پس از مراسم خاکسپاری از او خدا حافظی کردم و این آخرین دیدار ما بود. کمی آن طرفتر، پدر مظلوم او را دیدم که بر روی نیمکتی تنها نشسته و زانوی غم به بغل گرفتهبود. سید یک شال سبز بر گردن انداخته بود و مغموم به صحنه نگاه میکرد. و به تنها شدن خود فکر میکرد. کنار او نشستم و به او تسلیت گفتم. وجود او سراسر پاکی و صفا بود.
روزگار سختی است. دشمن مردان بزرگی را از ما میگیرد. باید همچنان استوار بایستیم و از ایران دفاع کنیم. یکپارچگی و استقلال ایران مساله اول و آخر مااست. امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی یک عمر در این راه خدمت کرد. سرافرازانه زندگی کرد. روحش شاد. یاد او و یارانش در دلهای ما زنده خواهد ماند. به امید دیدار دیگر.

جدیدترین نظرات مخاطبان