ریحانه اسکندری: در تقویمهای سینمایی، چهارم مi (۱۴ اردیبهشت) تنها یک سالروز تولد ساده نیست؛ روزی است برای بزرگداشت زنی که نامش با ظرافت، مد و چشمان نافذ گره خورده است.
اما پشت آن چهره غزالگونه و لباسهای فاخر «ژیوانشی»، رازی هولناک نهفته بود که آدری هپبورن دههها با خود حمل کرد. دنیای هالیوود او را به عنوان «پرنسس سابرینا» یا «هالی گولایتلی» میشناخت، اما واقعیت این است که شخصیت آدری نه در استودیوهای پرزرقوبرق کالیفرنیا، بلکه در زیرزمینهای نمور هلند اشغالی و در میانه زوزه بمبافکنهای نازی شکل گرفت.
کتاب افشاگرانه رابرت ماتزن با عنوان «دختر هلندی: آدری هپبورن و جنگ جهانی دوم»، پرده از فصلی برمیدارد که آدری همواره از بازگویی جزئیات آن واهمه داشت: داستانی از خیانت خانوادگی، اعدامهای انتقامجویانه و رقصی مرگبار برای نجات جان انسانها.
میراثی از خون و اشرافیت: ریشههایی که در خاک فاشیسم دویدند
آدری کاتلین راستون در سال ۱۹۲۹ در بروکسل متولد شد، در خانهای که از یک سو به بانکداری بریتانیایی و از سوی دیگر به اشرافیت کهن هلند وصل بود. مادرش، بارونس الا فن هیمسترا، زنی با نفوذ و از نوادگان نجیبزادگان هلندی بود که پدرش سابقه فرمانداری سورینام را در کارنامه داشت.
اما آنچه در بیوگرافیهای رسمی اولیه حذف شده بود، گرایشهای سیاسی تاریک والدین آدری در دهه ۱۹۳۰ بود. برخلاف تصور عمومی، آدری فرزند خانوادهای نبود که از ابتدا در صف اول مبارزه با نازیسم باشند.
پژوهشهای ماتزن فاش میکند که الا فن همسترا (مادر آدری هیپورن)و همسرش جوزف راستن، در سالهای پیش از جنگ، از هواداران سرسخت آدولف هیتلر و جنبشهای فاشیستی بودند. الا در سال ۱۹۳۵ شخصا با هیتلر در مونیخ ملاقات کرد و در یادداشتهایی برای نشریات فاشیستی بریتانیا، او را مردی «جذاب و الهامبخش» توصیف کرد.
جوزف راستون نیز به طور فعال در «اتحادیه فاشیستهای بریتانیا» به رهبری اسوالد موزلی فعالیت میکرد. این وابستگی سیاسی به قدری عمیق بود که حتی پس از جدایی والدین آدری، جوزف به دلیل فعالیتهای جاسوسی برای نازیها در بریتانیا زندانی شد. آدری ده ساله، در حالی که شاهد فروپاشی خانوادهاش بود، ناگهان خود را در میانه دنیایی یافت که در آن والدینش به ایدئولوژیای دلبسته بودند که به زودی اروپا را به آتش میکشید.

سقوط به قلب اشغال: آرنهم و بیداری دردناک
در سپتامبر ۱۹۳۹، با اعلام جنگ بریتانیا علیه آلمان، الا فن همسترا تصمیم گرفت دخترش را از بریتانیا به هلند بازگرداند. او به اشتباه تصور میکرد که هلند، همانند جنگ جهانی اول، بیطرف خواهد ماند و آرنهم پناهگاهی امن برای آدری خواهد بود. اما در صبحگاه ۱۰ می ۱۹۴۰، با غرش تانکهای لشکر ششم آلمان، این توهم از میان رفت. الا با جملهای کوتاه آدری ۱۱ ساله را بیدار کرد: «بلند شو، جنگ شروع شده است».
تجربه آدری از اشغال، تدریجی و بیرحمانه بود. او که با نام مستعار «ادا فن همسترا» زندگی میکرد تا ریشههای بریتانیاییاش فاش نشود، شاهد تغییر تدریجی شهرش بود. پرچمهای صلیب شکسته بر فراز ساختمانهای باستانی آرنهم برافراشته شد و قوانین نژادی نازیها سایهای سنگین بر زندگی دوستان و همسایگانش انداخت.
او در مصاحبهای که سالها بعد انجام داد، با لرزشی در صدا گفت: «ما شاهد بودیم که جوانان را کنار دیوار میگذاشتند و تیرباران میکردند… هرگز آنچه را در مورد نازیها میشنوید دستکم نگیرید، واقعیت بدتر از آن چیزی بود که بتوان تصور کرد».

| بازه زمانی | واقعه کلیدی در زندگی آدری هپبورن | پیامد و تأثیر | |
| ۱۹۳۵ | ملاقات والدین با هیتلر در مونیخ | ایجاد لکه ننگ سیاسی در تاریخچه خانوادگی | |
| ۱۹۴۰ | تهاجم نازیها به هلند | آغاز دوران ۵ ساله ترس، گرسنگی و تغییر نام به “ادا” | |
| ۱۹۴۲ | اعدام کنت اتو (شوهرخاله آدری) | نقطه عطف ایدئولوژیک خانواده و پیوستن به مقاومت | |
| ۱۹۴۴ | نبرد آرنهم و قحطی بزرگ | ابتلای آدری به سوءتغذیه شدید و بیماریهای مزمن | |
| ۱۹۴۵ | آزادسازی توسط متفقین | نجات توسط نیروهای امدادی و شکلگیری پیوند با یونیسف |
اعدام در سحرگاه: خون عمو و توبه بارونس
نقطه عطفی که مسیر زندگی آدری و خانوادهاش را برای همیشه تغییر داد، اعدام انتقامجویانه کنت اتو ارنست گلدر فن لیمبورگ استیروم بود. اتو، شوهرخاله آدری و یک دادستان محترم، مردی بود که آدری او را به عنوان مظهر خوشبینی و اخلاق ستایش میکرد. در آگوست ۱۹۴۲، به دنبال یک عملیات خرابکارانه توسط مقاومت هلند، نازیها تصمیم گرفتند ۵ تن از چهرههای سرشناس جامعه را به عنوان گروگان تیرباران کنند. کنت اتو یکی از آنها بود.
ماتزن در کتاب خود توضیح میدهد که این واقعه، پردههای پندار را از چشمان بارونس الا درید. او که زمانی مجذوب «نظم آلمانی» بود، حالا شاهد قتل ناعادلانه محبوبترین عضو خانوادهاش بود. مرگ عمو اتو، خانواده هپبورن را از آرنهم به روستای «ولپ» کشاند، جایی که آنها در کنار پدربزرگ آدری، بارون فن همسترا، پناه گرفتند.
از آن لحظه به بعد، آدری دیگر تنها یک تماشاگر نبود؛ او به یک چرخدنده کوچک اما حیاتی در ماشین مقاومت تبدیل شد.

رقص در شبهای سیاه: هنر به مثابه سلاح مخفی
یکی از شگفتانگیزترین افشاگریهای کتاب «دختر هلندی»، جزئیات فعالیتهای هنری آدری در دوران اشغال است. آدری که زیر نظر «وینیا مارووا»، بالرین برجسته، آموزش میدید، از استعداد خود برای هدفی فراتر از زیبایی استفاده کرد. او در برنامههایی موسوم به «Zwarte Avonden» یا «شبهای سیاه» شرکت میکرد. اینها اجراهای مخفیانهای بودند که در خانههایی با پنجرههای پوشیده شده برگزار میشدند تا نازیها متوجه تجمع نشوند.
آدری به یاد میآورد: «بهترین تماشاگرانی که داشتم، آنهایی بودند که پس از پایان رقص، حتی یک ذره صدا هم تولید نمیکردند». تشویق ممنوع بود، زیرا هر صدایی میتوانست گشتیهای آلمانی را به ساختمان بکشاند. درآمدهای حاصل از این اجراهای خاموش صرف حمایت از یهودیان مخفی شده و تامین هزینههای عملیاتی گروههای مقاومت میشد. او که به دلیل گرسنگی به شدت ضعیف شده بود، با هر پیروئت و هر حرکت موزون، در واقع به جنگ با کسانی میرفت که دنیای او را به اشغال درآورده بودند.
دختری با گلهای سرخ: جسارت در برابر گشت نازی
فعالیتهای آدری در مقاومت تنها به رقص محدود نمیشد. او به دلیل تسلط به زبان انگلیسی و ظاهر معصومانهاش، به عنوان یک پیک (Courier) برای دکتر «هندریک ویسرهوف»، رهبر مقاومت در ولپ، فعالیت میکرد. او پیامهای رمزی و روزنامههای ممنوعه زیرزمینی را در جورابهای پشمی یا کفشهای چوبیاش پنهان میکرد و با دوچرخه در میان جادههای پرخطر حرکت میکرد.
در یک خاطره کمتر شنیده شده، آدری از مواجهه مستقیم با یک گشت آلمانی در جنگلهای اطراف ولپ میگوید. او که پیام مهمی را برای یک خلبان سقوط کرده بریتانیایی حمل میکرد، ناگهان با سربازان آلمانی روبرو شد. آدری با خونسردیای که بعدها در هالیوود زبانزد شد، شروع به چیدن گلهای وحشی کرد و با لبخندی معصومانه، گلها را به سربازان هدیه داد. سربازان که مبهوت زیبایی و آرامش او شده بودند، اجازه عبور دادند، غافل از اینکه زیر لباسهای این دختر نوجوان، نقشههایی نهفته بود که میتوانست سرنوشت یک نبرد را تغییر دهد.

زمستان قحطی: وقتی لالهها تنها امید بقا بودند
سپتامبر ۱۹۴۴، نبرد آرنهم هلند را به ویرانه تبدیل کرد. شکست متفقین در عملیات «مارکت گاردن» باعث شد نازیها هلند را تحت فشار بیسابقهای قرار دهند.
با قطع خطوط امدادی، دوران موسوم به «زمستان قحطی» آغاز شد. آدری و خانوادهاش در ولپ به معنای واقعی کلمه با مرگ دست و پنجه نرم میکردند.
جیره غذایی به ۵۰۰ کالری در روز کاهش یافته بود. آدری به یاد میآورد که آنها پیازهای لاله را آرد میکردند تا با آن نان درست کنند و گاهی برای روزهای متوالی تنها آب و علف میخوردند. این سوءتغذیه شدید باعث شد آدری ۱۶ ساله به کمخونی حاد، ادم (ورم اندامها) و مشکلات تنفسی مبتلا شود. قد او ۱۷۰ سانتیمتر بود اما وزنش به کمتر از ۴۰ کیلوگرم رسیده بود. لاغری مفرطی که بعدها در هالیوود به عنوان «استایل هپبورن» شناخته شد، در حقیقت زخمی ابدی از گرسنگیهای دوران جنگ بود که هرگز به طور کامل درمان نشد.
او در یکی از مصاحبههایش با یونیسف گفت: «من میدانم گرسنگی چیست، نه آن گرسنگی که قبل از شام احساس میکنید، بلکه گرسنگیای که باعث میشود برای خوردن یک تکه استخوان یا پوست درخت گریه کنید». همین تجربههای زیسته بود که باعث شد او سالها بعد، زمانی که در اوج شهرت بود، کیفش را همیشه پر از خرده نان یا شکلات کند؛ عادتی عصبی که از ترس تکرار قحطی ریشه میگرفت.
سایه آن فرانک: روحی که در اتاق مخفی جا ماند
یکی از تأثربرانگیزترین بخشهای زندگی آدری، رابطه معنوی او با «آن فرانک» است. آدری و آن فرانک هر دو در یک سال (۱۹۲۹) متولد شده بودند و هر دو در هلند اشغالی زندگی میکردند. آدری میگفت که خواندن دفترچه خاطرات آن فرانک برای او مانند خواندن داستان زندگی خودش بود، با این تفاوت که او زنده مانده بود و آن نه.
زمانی که در اواخر دهه ۵۰ از او خواسته شد در نسخه سینمایی خاطرات آن فرانک بازی کند، آدری با چشمان گریان این پیشنهاد را رد کرد. او توضیح داد که به لحاظ احساسی توان بازگشت به آن روزها را ندارد: «من شاهد انتقال یهودیان در ایستگاه قطار بودم. آن صورتهای وحشتزده را بر فراز واگنهای باری به یاد دارم… بازی در نقش آن فرانک برای من مانند نبش قبر عزیزانم بود». این امتناع، نه از سر تکبر، بلکه از سر ترومای عمیقی بود که سینما هرگز نمیتوانست آن را التیام بخشد.

از خاکستر آرنهم تا نورهای لندن
پس از آزادی هلند در مه ۱۹۴۵ توسط نیروهای کانادایی، آدری و مادرش که حالا به فقر مطلق رسیده بودند، به لندن نقل مکان کردند.
بارونس الا برای گذران زندگی به کارهای سختی مانند نظافت و پختوپز در کافهها روی آورد تا هزینه کلاسهای باله آدری را تامین کند. آدری به مدرسه مشهور «ماری رامبرت» رفت، اما رویاهای او برای تبدیل شدن به یک بالرین درجه یک با یک جمله تلخ به پایان رسید.
رامبرت به او گفت که به دلیل ضعف جسمانی ناشی از سوءتغذیه دوران جنگ و قد بلندش، بدن او هرگز قدرت لازم برای اجرای تکنیکهای پیچیده باله در سطح جهانی را نخواهد داشت. این شکست، که آدری آن را «بزرگترین تراژدی زندگیاش» مینامید، او را به سمت مدلینگ و بازیگری سوق داد تا بتواند به مادرش کمک مالی کند. او از نقشهای کوچک در فیلمهای بریتانیایی شروع کرد، در حالی که هنوز آثار بیماری و خستگی جنگ در چهرهاش نمایان بود.
تولد یک ستاره: وقتی کولت «ژِیژِی» را پیدا کرد
داستان ورود آدری به هالیوود شبیه به قصههای پریان است، اما ریشه در همان سرسختی هلندی دارد. در سال ۱۹۵۱، زمانی که آدری در حال فیلمبرداری یک نقش فرعی در مونتکارلو بود، با «کولت»، نویسنده افسانهای فرانسوی، برخورد کرد.
کولت که به دنبال بازیگری برای نقش اصلی نمایش «ژِیژِی» در برادوی بود، با دیدن راه رفتن باصلابت و دیسیپلین آدری (که محصول سالها تمرین باله بود)، فریاد زد: «من ژِیژِی خودم را پیدا کردم!».
آدری ابتدا مقاومت کرد و گفت: «خانم، من نمیتوانم بازی کنم، من فقط یک رقصنده هستم». اما کولت در او چیزی دیده بود که فراتر از تکنیک بازیگری بود: ترکیبی از معصومیت کودکانه و وقار یک زن که در آتش جنگ صیقل یافته بود. موفقیت ژِیژِی در نیویورک، درهای پارامونت پیکچرز را باز کرد و «تعطیلات رمی» را رقم زد؛ فیلمی که آدری را در کنار گریگوری پک قرار داد و اولین جایزه اسکار را برای او به ارمغان آورد.

ژیوانشی و آدری: خلق یک زره از جنس حریر
رابطه آدری هپبورن و هوبرت دو ژیوانشی، فراتر از رابطه یک ستاره و طراح لباس بود. آنها در سال ۱۹۵۳، در جریان پیشتولید فیلم «سابرینا» با هم ملاقات کردند. ژیوانشی که انتظار داشت با «کاترین هپبورن» ملاقات کند، ابتدا از دیدن این دختر لاغر و کوچک ناامید شد. اما آدری با همان جسارتی که در مقابل نازیها داشت، او را متقاعد کرد تا لباسهایش را طراحی کند.
آدری میگفت: «لباسهای هوبرت به من اعتماد به نفس میدهند. وقتی آنها را میپوشم، دیگر آن دختر ترسوی دورانِ جنگ نیستم».
برای زنی که همیشه از استخوانهای برجسته گلو و پاهای بزرگش (یادگار باله) خجالت میکشید، طراحیهای مینیمال و خطی ژیوانشی مانند یک پوست دوم عمل میکرد. این همکاری ۴۰ ساله، نمادهایی مانند «لباس سیاه کوچک» در صبحانه در تیفانی را خلق کرد که هنوز هم به عنوان قله مد کلاسیک شناخته میشود.
تلاطمهای قلب: جستجوی عشق در میان ویرانهها
زندگی عاطفی آدری، بازتابی از نیاز عمیق او به امنیت بود که در دوران کودکی از او سلب شده بود. ازدواج اول او با «مل فرر» (۱۹۵۴-۱۹۶۸) تحت تأثیر روحیه کنترلگر فرر و سقط جنینهای متعدد آدری بود که او را به لحاظ روحی ویران میکرد. تولد پسرش «شان» در سال ۱۹۶۰، بزرگترین شادی او بود، اما ازدواجش با فرر در نهایت زیر فشار رقابتهای شغلی از هم پاشید.


ازدواج دوم با روانپزشک ایتالیایی، «آندرهآ دوتی» (۱۹۶۹-۱۹۸۲)، آدری را به رم کشاند. تولد پسر دومش «لوکا»، فصلی تازه از آرامش را نوید میداد، اما خیانتهای مکرر دوتی، آدری را بار دیگر به تنهایی سوق داد.

او تنها در سالهای پایانی زندگیاش، در کنار «رابرت وولدرز»، بازیگر هلندی، به آرامشی که همیشه در جستجویش بود رسید. وولدرز میگفت: «ما هر دو زخمخورده جنگ بودیم و زبان سکوت هم را به خوبی میفهمیدیم».

بازگشت به ریشهها: یونیسف و دینی که ادا شد
در اواخر دهه ۸۰، آدری هپبورن هالیوود را رها کرد تا به چیزی بپردازد که آن را «مهمترین مأموریت زندگیاش» مینامید: سفیر حسن نیت یونیسف. این بازگشت به ریشهها، در حقیقت ادای دینی به نیروهای امدادی بود که در سال ۱۹۴۵ با کامیونهای غذا به ولپ آمده بودند.
آدری میگفت: «من میدانم یونیسف برای یک کودک گرسنه چه معنایی دارد، چون خودم یکی از آن کودکان بودم که آرد و شیر اهدایی آنها را دریافت کردم».
او به اتیوپی، سومالی، ویتنام و السالوادور سفر کرد. در حالی که به شدت از سرطان رنج میبرد، در میان کمپهای آوارگان قدم میزد و کودکانی را که از سوءتغذیه به حال مرگ افتاده بودند در آغوش میگرفت. او در آخرین سفرش به سومالی در سال ۱۹۹۲، صحنهها را «آخرالزمانی» توصیف کرد: «من در میان کابوس راه میروم… قبرستانهایی که در هر گوشه جاده دیده میشوند». او از شهرت جهانیاش نه برای خود، بلکه برای رساندن صدای کسانی استفاده کرد که صدایی نداشتند؛ درست همانطور که در نوجوانی، مخفیانه برای نجات یهودیان میرقصید.

پایان باوقار یک افسانه
آدری هپبورن در ۲۰ ژانویه ۱۹۹۳، در خانه محبوبش «لا پزگیبل» در سوئیس، بر اثر سرطان آپاندیس درگذشت. در مراسم تشییع او، مردانی چون ژیوانشی و رابرت وولدرز تابوت او را حمل کردند؛ مردانی که او را نه به عنوان یک فوقستاره، بلکه به عنوان زنی با قلبی بزرگ و شکننده میشناختند.
میراث آدری هپبورن، فراتر از فیلمهای ماندگار یا استایل لباس پوشیدن اوست. میراث واقعی او، قدرت تبدیل «تروما» به «شفقت» است. او زنی بود که از خاکستر جنگ برخاست، لکه ننگ گذشته والدینش را با خدمت به بشریت پاک کرد و به دنیا نشان داد که زیبایی واقعی، نه در درخشش الماسهای تیفانی، بلکه در دستانی نهفته است که برای کمک به یک کودک گرسنه دراز میشوند.
در سالروز تولدش، وقتی به چهره خندان او در قابهای سیاه و سفید مینگریم، به یاد بیاوریم که آن لبخند، پیروزی معصومیت بر فاشیسم و غلبه امید بر گرسنگی بود. آدری هپبورن، دختر هلندی جنگ، ثابت کرد که حتی در تاریکترین زمستانهای تاریخ نیز میتوان رقصید و نور را جستجو کرد.
۵۹۲۴۴

جدیدترین نظرات مخاطبان