استانها
به گزارش خبرگزاری تسنیم از ایلام، وسط یک جلسه خبری بودم که گوشیم زنگ خورد. رئیس بسیج رسانه بود. آروم جواب دادم. گفت: انگار جلسهای، کوتاه میگویم. همراه مسئولین به دیدار خانواده شهدای جنگ رمضان میرویم، شما میآیید؟
بدون فکر گفتم: بله. اصلاً دلم نیامد نه بگویم. راستش من معتقدم یک سعادت خاصی میخواهد که آدم توفیق پیدا کند برود کنار این خانوادههای بزرگ بنشیند. نه اینکه هرکسی این شانس را داشته باشد. این یک جور هدیه است. بودن در کنار مادر شهید، همسر شهید… یعنی رسیدن به چیزی که در هیچ کلاس و جلسهای نمیشود یاد گرفت. این دیدارها یادآوری میکند ارزشها کجاست و ما چقدر مدیونیم.

ساعت چهار بعدازظهر، همراه استاندار، فرمانده سپاه امیرالمؤمنین (ع) ایلام، چند مسئول دیگر و جمعی از همکاران رسانهای رفتیم به دیدار خانوادههای شهدا.
چیزی که دیدم، غیر از غم، یک صلابت عجیب بود. خانوادههایی که عزیزترین داشتههایشان را برای میهن و آرمانهای انقلاب فدا کردهاند. این بار نه با زبان خشک خبری، بلکه با همان حسی که در دلمان ماند، از سه دیدار مینویسم.
سربلندی در سوگ؛ به رسم خانواده الفتی
اول به دیدار خانواده شهید «امیرحسین الفتی» رفتیم. جوان رشید کشتیگیری که در بمباران ناجوانمردانه صهیونیستی-آمریکایی در شهر سرابله به شهادت رسید.
خانوادهاش هنوز در شوک بودند، هنوز باور نمیکردند امیرحسین رفته، اما در چشمهاشان غروری بود که نمیشد وصف کرد. با وجود تمام دلتنگی، به داشتن چنین پسری افتخار میکردند. عموی شهید با لبخندی که بوی اشک میداد، گفت: افتخار میکنیم عنوان خانواده شهید به خانواده الفتی هم رسید. با نگاهی به مسئولان گفت: فقط با کمک خدا و دستبهدست همدیگر میشود پیروز شد. ممنون که ما را تنها نگذاشتید. مطمئن باشید یک لحظه از راهمان برنمیگردیم.

بغض در فراق؛ خانهای با یک پسر سهساله و یک همسر باردار
دومین دیدار، سختتر بود. خانه شهید «ایوب فتاحی»، افسر رشید ارتش جمهوری اسلامی ایران که در جنگ رمضان در سرپل ذهاب به شهادت رسید.
اینجا دلم واقعاً شکست. یک پسر سهساله و یک همسر باردار، در سوگ عشقش نشسته بودند. هیچکس حرف نمیزد. سکوت آنقدر سنگین بود که انگار دیوارها هم بغض کرده بودند. در نگاهشان حسرتی بود که تا آخر عمر یادم نمیرود. هرکسی میدید، بیاختیار بغض میکرد.
قرآن روی سینه و آخرین وعده دیدار؛ روایت مادر شهید کاروان
سومین دیدار با خانواده شهید «حسین کاروان» بود؛ شهید بمباران سپاه سیروان.

مادر شهید با چشمانی پر از بغض: روز جمعه، حسین با کلی ذوق زنگ زد و گفت: مادر، روز دوشنبه مرخصی میآیم. گفتم انشاءالله دوشنبه میبینمت. اما روز شنبه جنگ شروع شد. دوباره زنگ زد و گفت: مادر نمیتوانم بیایم. گفتم اشکال ندارد، انشاءالله عید پیش ما هستی.
بعد مکثی کرد و ادامه داد: راستش حس کردم پسرم خیلی دلتنگ شده. همان روز سه بار دیگر زنگ زد. یک بار گفت: مادر خیلی دلم تنگ شده، میتوانی تصویری با من حرف بزنی؟ گفتم اینترنت قطع است پسرم. دلداریش دادم که تو پسر کسی هستی که سالها زیر آتش جبهه بود و هیچوقت خم به ابرو نیاورد. (پدر شهید بازنشسته پاسداران سپاه است) ترس و غم به دلت راه نده. گفت: نه مادر، من که نمیترسم.
میدانست شهید میشود
مادر شهید اشکش را پاک کرد و گفت: زمانی که برگه اعزام را گرفت، گفت: مادر میدانم سربازی میروم و شهید میشوم. گفتم شهادت که به این راحتیها نیست نصیب هرکسی بشود. میخندید و میگفت خودت میبینی که شهید میشوم.

شب شهادت؛ دلشکسته برای رهبر، بیخبر از پسر
نیمههای شب بود که خبر شهادت رهبر را دادند. من قرآن به دست نشسته بودم و آنقدر نگران رهبر بودم که اصلاً حسین و دلتنگیاش یادم نبود. قلبم داشت از سینه بیرون میآمد. قرآن را به آسمان گرفتم و گفتم خدایا به حق هر آیه، یک ماه از عمر هر مسلمانی بردار به عمر رهبرمان اضافه کن.
از خدا صبر زینبی خواستم
مادر شهید یک نفس عمیق کشید و گفت: یکی از آشناها زنگ زد و گفت سپاه سیروان زدند. ته دلم خالی شد. با خودم کلنجار میرفتم که نه، محال است خدا حسین را از من بگیرد. چون هشت سال پیش دقیق همین ماه رمضان بود که دخترم پریسا آسمانی شد. تا اینکه نگاهی به قرآن کردم و یاد آیه 169 سوره آلعمران افتادم که میفرماید: “وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا…” یعنی کسانی که در راه خدا کشته میشوند، مرده مپندارید. یهو گفتم: فدای امام حسین (ع)، غم من از غم حضرت زینب (س) سنگینتر نیست. خدایا صبر زینبی به من عطا کن.

اینجا دیگر طاقت از همه رفت
راستش وقتی مادر شهید با آن آرامش عجیبش شروع کرد از دلتنگیهای حسین گفت، از آن شب و قرآن به آسمان گرفتنش، حالی به ما دست داد. اولش یکی دو بغض خفه شد در گلو. اما همین که رسید به «فدای امام حسین، غم من از غم زینب سنگینتر نیست»، دیگر سد همه شکست. یکی یکی بغضها ترکید، اشکها بیاختیار جاری شد. حتی آنهایی که تا آن لحظه خودشان را جمع کرده بودند، دیگر نتوانستند. مردها که معمولاً کم گریه میکنند، امروز شانههاشان میلرزید. صدای گریه آرام بود، مثل شمعی که آب شود.
خودم به عنوان یک مادر، نتوانستم تحمل کنم. دلم خواست بروم بغلش کنم، بگویم مادر جان، صبرت کوثر است. اما فقط توانستم ساکت گریه کنم و به این فکر کنم که یک مادر چطور میتواند اینقدر محکم باشد.

آخرین لحظات شهید؛ قرآن بسته روی سینه
مادر شهید با صدایی لرزان گفت: همرزمانش تعریف میکردند حسین تا ساعت 3 بامداد پاسبخش بوده. پست را به دوستش داده و پنج دقیقهای با او همکلام بوده و بعد که رفته استراحت، قرآن را باز کرده و در محضر آن نشسته. بعد از شهادتش، هنگام تفحص پیکرش، قرآن بسته شده روی سینهاش بود. همان لحظه فهمیدم خدا این شهید را از ما در راه اسلام قبول کرده.
و من راستش بعد از شنیدن این حرفها، در دلم گفتم: خدایا چه مادرهایی دارد این سرزمین…

حرف آخر
در هر سه دیدار یک چیز مشترک بود: دلتنگیشان بیاندازه، اما کنارش استقامتی که آدم شرمنده میشد. اشک میریختند، اما نه از روی ضعف؛ از عمق عشقی که به آن شهیدان داشتند. با افتخار از رشادتهای عزیزانشان میگفتند. انگار میخواستند فریاد بزنند: ما خوب میدانیم جان دادن برای این خاک چه ارزشی دارد.
این دیدارها برای من یک تلنگر شد. یادآوری کرد که نباید فداکاریهای این عزیزان را فراموش کنیم. باید کنار خانوادههاشان باشیم، گوش کنیم، ببینیم. باشد که قدردان خون پاکشان باشیم و هیچ کم نگذاریم.

انتهای پیام/180/
جدیدترین نظرات مخاطبان