خبرگزاری مهر- گروه استانها؛ فاطمه حسینی: برخی خانهها فقط محل زندگی نیستند؛ به مرور زمان، به بخشی از تاریخ تبدیل میشوند. دیوارهایشان شاهد اشکها و لبخندهایی است که در حافظه یک ملت نقش میبندد.
خانهای که این روایت از آن آغاز میشود، از همان خانههاست؛ خانواده و خانهای که سالهاست نامش با «شهادت» گره خورده است. نه یک اتفاق، نه یک حادثه، بلکه زنجیرهای از ایثار که نسل به نسل در آن تکرار شده است.
در این خانه، شهادت یک خاطره دور نیست؛ حضوری زنده است که در گفتوگوها، در سکوتها و در نگاهها جریان دارد.
برخی روایتها را نمیتوان فقط نوشت؛ باید آنها را شنید، لمس کرد و در میان سکوتها و مکثهایشان معنا کرد. در این خانه، نام شهید یک واژه نیست؛ یک حضور زنده است. هر گوشهاش، خاطرهای را در خود نگه داشته و هر جملهای که گفته میشود، امتداد سالهایی است که با فقدان و افتخار در هم آمیختهاند.
در جریان دیداری که با این خانواده انجام شد، فرزند شهیده «طاوس بزن بیرانوند» از شهدای جنگ تحمیلی رمضان و حملات جنایتکارانه صهیونی – آمریکایی با صدایی آرام اما محکم، شروع به روایت کرد؛ روایتی که نه فقط از یک حادثه، بلکه از یک تاریخ خانوادگی سخن میگفت.
آغاز یک مسیر؛ اولین داغها در سالهای جنگ تحمیلی اول
داستان این خانواده، به سالهای دور بازمیگردد؛ به روزهایی که کشور درگیر جنگی نابرابر بود و بسیاری از جوانان برای دفاع از سرزمینشان راهی میدان شدند.
پدر خانواده، یکی از همان مردانی بود که در سال ۱۳۶۲ در جریان جنگ تحمیلی رژیم بعثی عراق، جان خود را فدای ایران اسلامی کرد. آن روزها، برای این خانواده، آغاز مسیری بود که قرار نبود بهسادگی پایان یابد.
تنها یک سال یا اندکی بیشتر از آن، پسرعمه خانواده، شهید «محمدرضا رباطی» که از افسران ارتش بود، نیز به جمع شهدا پیوست.
داغها یکی پس از دیگری میآمدند، اما این خانواده، در دل همین فقدانها، ایستادن را آموخت.
ادامه مسیر؛ شهادت به عنوان سرنوشت مشترک
سالها گذشت، اما این مسیر همچنان ادامه داشت. در سال ۱۳۶۷، عموی خانواده نیز در راه دفاع از کشور به شهادت رسید. برای بسیاری، تحمل چنین فقدانهایی دشوار است، اما برای این خانواده، شهادت به بخشی از هویت تبدیل شده بود.
فرزند این خانواده، در روایت خود به ریشههای این مسیر اشاره کرد و گفت: خانواده ما اولین بار نیست که در راه انقلاب و نظام شهید تقدیم میکند. ما برای این انقلاب خیلی خون دادهایم و قطعاً اگر باز هم کسی بخواهد پشت سر وطن و این انقلاب باشد، خانواده ما است.
این جمله، تنها یک شعار نیست؛ خلاصهای از سالها تجربه زیسته است.
او ادامه داد: سال ۶۲ پدرم در جنگ تحمیلی و در عراق به شهادت رسیدند. بعد از آن، در سال ۶۳ یا ۶۴ هم پسرعمهام، شهید محمدرضا رباطی که افسر ارتش بودند، به شهادت رسیدند.
با همان لحن آرام گفت: در سال ۶۷ هم عمویم در راه نظام و انقلاب به شهادت رسیدند. و حالا در سال ۱۴۰۵، مادرم هم به شهادت رسید.
او حرفهایش را اینگونه ادامه داد: مادرم همسایه شهید قلیپور در منطقه آبشارهای خرمآباد بودند و سوم فروردین در حمله هوایی دشمن صهیونیستی-آمریکایی به شهادت رسیدند.
مادر؛ ستون آرام یک خانه پرحادثه
در میان این همه فقدان، مادری حضور داشت که نقش او، شاید کمتر دیده شد، اما تأثیرش عمیقتر از هر چیز دیگری بود.
او، سالها بار این داغها را بر دوش کشید. همسرش را از دست داد، بستگانش را بدرقه کرد، اما همچنان ایستاد.
ویژگیای که فرزندش بیش از هر چیز از او به یاد دارد، «مهربانی» است.
مهربانیای که نه در کلمات، بلکه در رفتارهای ساده و روزمره نمود داشت؛ در توجه به فرزندان، در مراقبت از خانواده، و در تحمل سختیهایی که شاید هیچگاه به زبان نیاورد.
زندگی در سکوت؛ دور از هیاهوی مطالبهگری
با وجود این همه فداکاری، این خانواده هرگز خود را طلبکار ندانست.
فرزند خانواده میگوید که حتی با وجود شرایط سخت مالی، هیچگاه برای دریافت تسهیلات به بنیاد شهید مراجعه نکرده است.
او از روزهایی یاد میکند که در سال ۱۳۹۵ با مشکلات اقتصادی جدی مواجه شد، اما باز هم ترجیح داد روی پای خود بایستد.
این انتخاب، نشاندهنده نوعی نگاه است؛ نگاهی که ایثار را معامله نمیکند.
شب آخر؛ نشانههایی از یک وداع نانوشته
اما روایت به نقطهای میرسد که همهچیز تغییر میکند؛ شبی که قرار بود به یک خاطره معمولی تبدیل شود، به آخرین دیدار بدل شد.
فرزند خانواده، از رفتارهای متفاوت مادر در آن شب میگوید؛ از توجهی که بیش از همیشه بود، از محبتهایی که رنگ دیگری داشت. او تعریف میکند که مادرش مانند کودکی مهربان، پسته را در دهانش میگذاشت و دور او میچرخید.
او درباره مادرش گفت: مادرم خیلی مهربان بود. مهربانیاش مثالزدنی بود… و سپس افزود: آن شب همه خانواده پیش هم بودیم. مادرم خیلی دور من میچرخید و رفتارهایش برایم عجیب بود.
آن لحظهها، در آن زمان شاید عجیب به نظر میرسید، اما بعدها معنای دیگری پیدا کرد؛ گویی مادری، بیآنکه بداند، در حال وداع بود.
لحظه حادثه
پس از آن شب، همهچیز به سرعت تغییر کرد. تماسی کوتاه، جملهای که هنوز در ذهنش مانده است: «خانه حاجی، مادرت را زدهاند.»
این جمله، آغاز یکی از سختترین لحظات زندگی او بود.
او نمیداند چگونه خود را به محل حادثه رساند. فقط میداند که وقتی رسید، نیروهای امدادی، آتشنشانی، بسیج و سپاه در محل حضور داشتند.
مواجهه با واقعیت؛ تجربهای که فراموش نمیشود او سالها در هلال احمر خدمت کرده بود. تجربه مواجهه با حوادث را داشت اما اینبار، ماجرا متفاوت بود.
اینبار، او نه یک امدادگر، بلکه فرزندی بود که در جستوجوی مادرش، در میان آوارها میگشت؛ با دیدن صحنه، بهخوبی میدانست که احتمال زنده ماندن کم است اما با این حال، با دستان خالی شروع به جستوجو کرد.
زیر آوار؛ جستوجوی یک مادر
او به خوبی میدانست مادرش معمولاً در کجای خانه مینشست. همان نقطه را جستوجو کرد. ساعتها گذشت. از نیمههای شب تا صبح، عملیات آواربرداری ادامه داشت.
در این میان، صحنههایی را دید که به گفته خودش، بیان آنها آسان نیست.
فرزند شهید میگوید: ۳۲ سال در هلال احمر خدمت کردهام. وقتی صحنه را دیدم، فهمیدم کار از کار گذشته… با دست خالی شروع به آواربرداری کردم. صحنههایی دیدم که نمیتوانم توصیف کنم.
در نهایت، حوالی ساعت شش یا هفت صبح، اجساد یکییکی پیدا شدند و سرانجام، حدود ساعت ۹:۳۰ صبح، پیکر مادرش را یافتند.
وداعی تلخ، اما آرام
پیکر مادر، برخلاف شدت حادثه، سالم مانده بود؛ تنها نشانهای از آسیب، خون بر سر او بود.
فرزندش اینگونه تعبیر میکند: «مادرم در زندگی سختیهای زیادی کشیده بود. شاید مزد آن، همین بود که پیکرش سالم باقی بماند.»
این جمله، ترکیبی از اندوه و آرامش را در خود دارد.
در این روایت، شهادت تنها یک فقدان نیست؛ نوعی نگاه به زندگی است. فرزند این خانواده، با وجود تمام داغها، همچنان بر همان باور ایستاده است: برای حفظ وطن و این انقلاب، اگر لازم باشد، باز هم خون میدهیم.
این نگاه، شاید برای برخی قابل درک نباشد، اما برای او، نتیجه سالها تجربه و باور است.
نگاه دیگران؛ تجلیل از یک خانواده
در جریان این دیدار، مسئول بسیج رسانه لرستان نیز به این نکته اشاره میکند که شهادت، نصیب هر خانوادهای نمیشود. او این اتفاق را نشانهای از عنایت الهی میداند و آن را مایه افتخار توصیف میکند.
محمودوند خطاب به خانواده شهیده «طاووس بزن بیرانوند» گفت: ما به دعوت این شهید امروز خدمت شما هستیم، هیچ شکی از کرامات شهدا هم نداریم. این شهدا فقط متعلق به شما نیستند و افتخار همه هستند.
به گفته او، مقام «مادر» خودش جایگاه شفاعت دارد، چه بسا که حالا هم به شهادت رسیدهاند و امیدواریم خداوند توفیق دهد که مورد عنایت و شفاعت شهدا قرار بگیریم.
مادر؛ جایگاهی فراتر از یک واژه
در این میان، به مقام «مادر» نیز اشاره میشود؛ مقامی که در فرهنگ دینی و اجتماعی، جایگاهی ویژه دارد. وقتی این جایگاه با شهادت همراه میشود، معنایی عمیقتر پیدا میکند.
مادری که سالها صبر کرده، حالا خود به نمادی از ایثار تبدیل شده است.
خانهای که همچنان ایستاده است
این روایت، پایان مشخصی ندارد؛ چرا که داستان این خانواده، هنوز ادامه دارد و خانهای که سالها با داغها زندگی کرده، همچنان ایستاده است.
فرزندی که بار این خاطرات را بر دوش میکشد، هنوز همان باور را تکرار میکند و مادری که روزگاری ستون این خانه بود، حالا در جایگاهی دیگر، الهامبخش شده است.
این داستان، فقط روایت یک خانواده نیست؛ روایت نسلی است که در میان سختیها، ایستادن را انتخاب کرده است و شاید مهمترین پیام آن، همین باشد: گاهی بزرگترین روایتها، در سادهترین خانهها شکل میگیرند… خانههایی که با عشق، صبر و ایثار، تاریخ میسازند.

جدیدترین نظرات مخاطبان