با ما همراه باشید
تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ۱۰کیلومتری عید غدیر در شام آخر تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ۱۰کیلومتری عید غدیر در شام آخر

دینی و مذهبی

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ۱۰کیلومتری عید غدیر در شام آخر

پیش از آنکه جمعیت در خیابان‌ها جاری شود و شهر رنگ جشن بگیرد، شبی هست که در آن عده‌ای بیدار مانده اند تا فردایی شاد را بسازند.

منتشر شده

در

خبرگزاری مهر_ محمدحسین سیف الهی مقدم؛ شب عید غدیر است. هنوز شور و شادی فردا نرسیده اما شهر انگار از تقویم جلوتر حرکت می‌کند. تهران در ظاهر آرام است؛ مغازه‌ها یکی‌یکی کرکره‌ها را پایین کشیده‌اند، خانواده‌ها در خانه‌هایشان هستند، صدای تلویزیون از پنجره‌های نیمه‌باز بیرون می‌آید. اما زیر این آرامش، چیزی در جریان است. فردا از ساعت ۱۵ قرار است مهمانی ده کیلومتری از میدان امام حسین(ع) تا میدان آزادی برگزار شود؛ مسیری طولانی که قرار است پر از غرفه‌های پذیرایی، ایستگاه‌های فرهنگی، برنامه‌های شاد، شهربازی کودکانه و خادمانی باشد که نظم جمعیت را حفظ می‌کنند. ولی این تصویرِ فرداست. روایت من از امشب شروع می‌شود؛ از شبی که هنوز تمام نشده و معلوم نیست برای بعضی‌ها اصلاً خواب در آن جایی داشته باشد.

ساعت حدود هشت شب است که همراه چند نفر از بچه‌های خبرگزاری سوار موتور می‌شویم. عازم جایی که مقر ساماندهی این جشن بزرگ است. تصمیم گرفته‌ایم با موتور برویم تا در ترافیک احتمالی گیر نکنیم. مقصدجایی در مرکز شهر است؛ می‌گویند امشب آنجا قلب تپنده هماهنگی‌های جشن است. باد ملایمی می‌وزد. آسمان ابری است و هنوز رد باران عصرگاهی روی خیابان‌ها مانده است. آسفالت خیس زیر نور چراغ‌ها برق می‌زند و حس عجیبی می‌دهد؛ انگار شهر نفس عمیق کشیده و منتظر جشن فردا است.

در مسیر، مدام به این فکر می‌کنم که چطور ممکن است جشنی با این وسعت در یک شب جمع شود؟ ده کیلومتر مسیر یعنی صدها غرفه، هزاران نیرو، هماهنگی با ده‌ها دستگاه. مگر می‌شود همه چیز دقیق پیش برود؟ همین سؤال مثل خوره به جانم افتاده و با هر متر که جلو می‌رویم، سنگین‌تر می‌شود.

به اطراف ساختمان محل قرار می رسیم. اولین چیزی که توی چشم می‌زند، صف طولانی موتورهایی است که کنار ساختمان چند طبقه پارک شده‌اند. موتور پشت موتور. بعضی تازه می‌رسند، بعضی آماده رفتن‌ هستند. یک نفر کلاه ایمنی‌اش را با عجله برمی‌دارد و در حال دویدن وارد ساختمان می‌شود. دیگری با تلفن در دست، بیرون ایستاده و می‌گوید: «نه، هنوز آن بخش کامل نشده… باید امشب جمعش کنیم.»

جای پارک تقریباً پیدا نمی‌شود. چند بار دور ساختمان می‌چرخیم. انگار هر سانتی‌متر از پیاده‌رو اشغال شده است. بالاخره گوشه‌ای تنگ پیدا می‌کنیم و موتور را بین دو موتور دیگر جا می‌دهیم. هنوز کلاه را از سر برنداشته‌ام که مردی با بی‌سیم از کنارمان رد می‌شود و با صدایی که خستگی در آن پیداست می‌گوید: «بچه‌ها سریع‌تر، وقت نداریم.»

وقت نداریم. این جمله مثل میخ در ذهنم فرو می‌رود. مگر چقدر تا فردا مانده است؟

داخل ساختمان، جواب این سؤال را می‌فهمم.

راهروها پر از رفت‌وآمد است. ساعت هشت و نیم شب است، اما فضای ساختمان شبیه ظهر یک روز کاری شلوغ است. صداها در هم می‌پیچد. زنگ تلفن‌ها، قدم‌های تند، مکالمه‌های کوتاه و جدی. در نگاه اول فکر می‌کنم هرج‌ومرج است، اما کمی که می‌ایستم و نگاه می‌کنم، نظم پنهان خودش را نشان می‌دهد. هرکس مسیرش را می‌داند. کسی سرگردان نیست. یکی مستقیم به سمت پله‌ها می‌رود، یکی از اتاقی بیرون می‌آید و بدون مکث وارد اتاق دیگری می‌شود. یکی با لپ‌تاپ در دست در حال گزارش دادن است. یکی دیگر فهرستی در دست دارد و اسامی را چک می‌کند.حس می‌کنم وارد یک قرارگاه شده‌ام؛ قرارگاهی که قرار است شهری را برای فردا آماده کند.

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

با اینکه هیچ‌کس را نمی‌شناسم، احساس غریبی ندارم. انگار همه این آدم‌ها یک وجه مشترک دارند که فاصله‌ها را از بین می‌برد. کنار پله‌ها مردی ایستاده و به چند نفر می‌گوید: «ما خادم امیرالمؤمنین هستیم برای همین باید کار بی‌نقص باشد.» این جمله ساده‌ای است، اما فضای ساختمان را توضیح می‌دهد. اینجا کسی برای یک مأموریت اداری نیامده. اینجا انگیزه چیز دیگری است. همه خادم هستند.

به ما گفته‌اند باید به طبقه دوم برویم، اما وسط راه خبر می‌دهند جلسه اصلی در طبقه چهارم است. بع از خروج از در آسانسور کفش‌ها را جلوی در درمی‌آوریم. راهروها موکت شده بری همین صدای قدم‌ها نرم می‌شود. وارد سالنی می‌شوم که پر از کامپیوتر است. دور هر سیستم چند نفر نشسته‌اند. روی مانیتورها نقشه‌ها، جدول‌ها و لیست‌ها باز است. یکی می‌گوید: «این غرفه باید پنجاه متر جلوتر برود.» دیگری پاسخ می‌دهد: «اگر جلوتر برود، با ایستگاه فرهنگی تداخل پیدا می‌کند.»

هیچ‌کس سرش را بالا نمی‌آورد. انگار زمان به شکل دیگری برایشان معنا دارد. فرصت کم است و کار زیاد.

از در شیشه‌ای رد می‌شوم و وارد اتاق بزرگ‌تری می‌شوم. انتظار یک جلسه رسمی دارم، اما اینجا شکل جلسه فرق دارد. حدود بیست تا سی نفر در اتاق هستند، اما به‌جای اینکه دور یک میز بنشینند، گروه‌گروه ایستاده‌اند. هر گروه درباره موضوعی بحث می‌کند. یکی با اداره برق تماس می‌گیرد، دیگری با شهرداری درباره جانمایی سازه‌ها صحبت می‌کند، چند نفر درباره ترافیک با پلیس راهور هماهنگ می‌کنند.

در همین لحظه نگاهم به دیوار روبه‌رو می‌افتد و برای چند ثانیه مات می‌مانم.دیواری که ده کیلومتر را نفس می‌کشد.

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

کل دیوار پوشیده از مانیتور است. تصویر مسیر فردای جشن روی آن‌ دیده می‌شود؛ از میدان امام حسین(ع) تا میدان آزادی. هر نقطه بزرگ‌نمایی شده، هر تقاطع مشخص است. چند نفر روبه‌روی مانیتورها ایستاده‌اند و با انگشت به بخش‌هایی اشاره می‌کنند. صدایشان پایین است، اما جدیت در لحنشان موج می‌زند.

«اینجا احتمال تراکم بالاست.»

«این غرفه اگر برقش دیر وصل شود، کل این بخش می‌خوابد.»

«آن نقطه کور رو چک کردید؟»

کلمه «نقطه کور» در ذهنم می‌چرخد. چقدر دقیق؟ اگر فردا جمعیت بیش از پیش‌بینی باشد چه؟ اگر هماهنگی یکی از دستگاه‌ها دیر انجام شود چه؟ اگر برق یک بخش قطع شود؟ اگر ازدحام ایجاد شود؟ این جا اتاق کنترل است و برای همین باید هم پیش از برپایی جشن هم در هنگام برگذاری همه چیز تحت کنترل باشد.قطعا آنهایی که فردا پا به این جشن بزرگ می گذارند از جزئیات نحوه برپایی آن بی خبرند.

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

از اتاق بیرون می‌آیم و دوباره وارد سالن سیستم‌ها می‌شوم. همان‌جا گوشه‌ای از زمین مرد جوانی را می‌بینم که دراز کشیده و سرمی به دستش وصل است. چند نفر کنارش ایستاده‌اند. برای لحظه‌ای قلبم فرو می‌ریزد. جلو می‌روم و آرام می‌پرسم: «حالشان خوب است؟»

یکی از دوستانش لبخند کوتاهی می‌زند: «چند شب است نخوابیده. فشارش افتاده.»

چند شب؟ یعنی این فقط امشب نیست؟ یعنی از قبل، شب‌های دیگری هم بوده که چراغ این ساختمان خاموش نشده یعنی برای برپایی این جشن شب ها و روزها عده ای در تلاش بوده اند.

مرد جوان روی زمین تکان می‌خورد. چشم‌هایش نیمه‌باز است. یکی از دوستانش آرام در گوشش می‌گوید: «چند دقیقه استراحت کن، بعد دوباره برمی‌گردی.» و او خیلی آرام سر تکان می‌دهد. انگار حتی در نیمه‌هوشیاری هم می‌داند کار نیمه‌تمام مانده است و فرصت محدود.

به طبقات پایین می‌روم. طبقه سوم خلوت‌تر است، اما در طبقه دوم دوباره شلوغی جریان دارد. چند نفر دور یک میز ایستاده‌اند و درباره شهربازی کودکان بحث می‌کنند. یکی می‌گوید: «سرسره کم است، بچه‌ها صف می‌بندند.» دیگری پاسخ می‌دهد: «چرخ‌وفلک کوچک هم اضافه کنیم، فضا هست.» نفر سوم لیستی در دست دارد و تعداد استخر توپ‌ها را می‌خواند.

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

بحثشان دقیق و جدی است. انگار دارند درباره پروژه‌ای ملی تصمیم می‌گیرند. اما موضوع فقط بازی چند کودک است. همین‌جا می‌فهمم فردا قرار نیست فقط یک مراسم رسمی باشد؛ قرار است خانواده‌ها ساعت‌ها در این مسیر بمانند و لذت ببرند.

چند قدم آن‌طرف‌تر گروهی مشغول بسته‌بندی وسایل هستند. شال‌های سبز، کلاه‌ها، پیراهن‌ها و سنجاق‌سینه‌هایی که رویشان نوشته «من غدیریم». یکی از بچه‌ها بسته‌ها را می‌شمارد و می‌گوید: «اگر تعداد خدام بیشتر شد ذخیره داریم؟» دیگری جواب می‌دهد: «باید داشته باشیم، جمعیت قابل پیش‌بینی نیست و می گوید به فهرست ذخیره ها تماس بگیر و بگو تا آماده باشند.»

کنار همان بسته‌ها چند نفر از خستگی خوابشان برده است. یکی تکیه داده به دیوار، یکی روی موکت دراز کشیده. صدای خر و پف آرامی در فضا می‌پیچد، اما هیچ‌کس سرزنششان نمی‌کند. انگار این چند دقیقه خواب، حقشان است.

بچه ها به گونه ای تلاش می کنند که انگار هنوز چندساعتی به شب مانده است اما غافل از این که فقط چند ساعت تا صبح مانده است اما اینجا زمان شکل دیگری دارد. عقربه‌ها جلو می‌روند، اما کسی به آن‌ها نگاه نمی‌کند. روی یکی از میزها لیوان‌های چای نیمه‌خورده ردیف شده‌اند؛ چای‌هایی که سرد شده‌اند پیش از آنکه فرصت نوشیده شدن پیدا کنند. بوی کاغذ، عرقِ کار و ته‌مانده‌ی باران عصرگاهی در فضا پیچیده است.

در گوشه‌ای چند جوان دور یک لپ‌تاپ خم شده‌اند. نقشه مسیر را بزرگ می‌کنند، کوچک می‌کنند، دوباره علامت می‌زنند. یکی می‌گوید: «اینجا اگر ازدحام بشه، خروج اضطراری باید باز باشه.» دیگری بی‌آنکه سر بلند کند جواب می‌دهد: «هماهنگ کردم، ولی باید دوباره چک کنیم.»

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

هیچ‌کس کار خودش را کوچک نمی‌داند. آنکه لیست پذیرایی را تنظیم می‌کند به اندازه‌ی کسی که با اداره برق حرف می‌زند جدی است. آنکه تعداد بادکنک‌ها را می‌شمارد، همان‌قدر نگران است که آنکه درباره امنیت مسیر بحث می‌کند. اینجا همه چیز به هم وصل است؛ یک نقص کوچک می‌تواند فردا در چشم هزاران نفر دیده شود.

گاهی سکوتی کوتاه می‌افتد؛ نه از جنس آرامش، از جنس تمرکز. بعد دوباره صدایی بلند می‌شود، تلفنی زنگ می‌خورد، کسی نام محله‌ای را می‌برد، کسی از کمبود چیزی خبر می‌دهد. یکی از بچه‌ها زیر لب می‌گوید: «کاش شب کش می‌آمد.» دیگری پاسخ می‌دهد: «نه، باید زودتر صبح شود.»

روی یکی از صندلی‌ها جوانی سرش را به دیوار تکیه داده و چشم‌هایش را بسته. گوشی‌اش هنوز در دستش است. چند دقیقه بعد، با صدای زنگ، بی‌معطلی بیدار می‌شود و می‌گوید: «بله، بفرمایید… رسید؟ خیلی هم عالی، خدا خیرتون بده.»

خستگی در صورت‌ها پیداست، اما در چشم‌ها چیزی روشن‌تر از خستگی دیده می‌شود؛ چیزی شبیه اطمینان، شبیه تعهد. انگار همه پذیرفته‌اند که امشب سهم‌شان از خواب کم باشد تا فردا سهم مردم از شادی بیشتر شود.

از پنجره که نگاه می‌کنم، شهر آرام است. چراغ خانه‌ها یکی‌یکی خاموش شده‌اند. اما این ساختمان هنوز روشن است؛ مثل فانوسی کوچک در دل شب. فانوسی که قرار است فردا ده کیلومتر نور را راه بیندازد.

تقریباً در هر گوشه ساختمان کسی با تلفن یا بی‌سیم حرف می‌زند. یکی می‌گوید: «همه‌چیز رسیده؟» صدایی از آن طرف می‌آید: «بله، بچه‌ها در حال فضا سازی و غرفه سازی هستند.» نفر دیگری می‌پرسد: «شام می‌خواهید بفرستم برایتان؟» جواب می‌شنود: «نه، اول کار را جمع کنیم، بعد.»

در میان این رفت‌وآمدها از یکی از نیروها می‌پرسم: «برای این کار دستمزد هم می‌گیرید؟» مکث نمی‌کند. با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: «دستمزد؟ ما حتی از جیب خودمان هم هزینه کردیم. این کار برای عید غدیراست.»

لحنش طوری است که انگار سؤال من بی‌جا بوده. شاید هم بوده.

تا صبحِ یک جشن بزرگ؛ روایت برپایی جشن ده کیلومتری عید غدیر در شام آخر

ساعت از ده شب گذشته، اما ساختمان هنوز در اوج فعالیت است. چند نفر با عجله از پله‌ها پایین می‌روند. می‌پرسم کجا می‌روید. می‌گویند: «می‌رویم مسیر را از نزدیک ببینیم. باید مطمئن بشوم همه چیز طبق نقشه پیش می‌رود.»

همان لحظه چند نفر دیگر وارد ساختمان می‌شوند. لباس‌هایشان خاکی‌تر است. معلوم است تازه از خیابان برگشته‌اند. یکی‌شان می‌گوید: «آن بخش تقریباً آماده شد، فقط برقش مانده که صبح اداره برق می اید برای وصل کردن.»

حس می‌کنم این ساختمان و آن ده کیلومتر مسیر مثل دو سر یک نخ به هم وصل‌اند. هر تصمیمی اینجا گرفته می‌شود، آنجا اجرا می‌شود. هر خبری از آنجا می‌آید، اینجا تحلیل می‌شود.

وقتی از ساختمان بیرون می‌آیم، هوا خنک‌تر شده است. باد میان درخت‌ها می‌پیچد. شهر در ظاهر آرام است، اما حالا می‌دانم در گوشه‌وکنار تهران چراغ‌هایی روشن است. آدم‌هایی بیدارند. تلفن‌هایی هنوز قطع نشده‌اند.

فردا مردم می‌آیند، راه می‌روند، می‌خندند، غذا می‌خورند و عکس می‌گیرند. شاید هیچ‌کدامشان ندانند امشب در یک ساختمان چند طبقه چه گذشته است. اما من دیده‌ام که این جشن، فقط یک برنامه چندساعته نیست؛ حاصل شب‌هایی است که آدم‌ها خستگی را کنار می‌گذارند و می‌گویند «وقت نداریم» و باز هم ادامه می‌دهند.

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین نظرات مخاطبان

خبر لحظه‌ای اخیر